وقتي داماد حاجي ...
مسعود ده نمكي
از بالاي خاكريز دو جدارهاي، جادهاي كه از سر سه راه مرگ تا عقبه تاكتيكي امتداد داشت كاملا ديده ميشد . عراقيها صبح تا شب گرا ميگرفتند و شب كه ميشد دقيقا همون جاده رو با كاتيوشا و آتيشبار خمپاره زير آتيش ميگرفتند. دو طرف جاده آب بود و خاكريزي در كار نبود و هر ماشيني كه از قرار گاه تاكتيكي راه ميافتاد تا برسه به سه راه مرگ، محال بود ده بيست تا تركش نخوره. يه روز صبح از دور صداي بلندگو مارش عمليات تو فضا پيچيد همه تعجب كرديم....
بعله! حاج بخشي بود بالاي سقف تويوتا وانتش چند تا بلنگو نصب كرده بود و به خاطر اينكه به بچهها روحيه بده، صداي اونو تا آخر بلند كرده بود. عراقيها هم كه از دور رو جاده ديد داشتند، شروع كردند به ريختن آتيش رو جاده و با توپ مستقيم دورو بر ماشين رو ميكوبيدند و حاجي هم جا خالي ميداد.
داماد حاجي كه پاش قبلا تو جبهه قطع شده بود كنار دست حاجي نشسته بود . همونطور كه تو جاده تعقيب و گريز خمپاره هاي عراقي و ماشين حاجي رو نگاه ميكرديم نا غافل يه تانك عراقي ماشين رو نشونه رفت و با توپ مستقيم ماشين رو هدف قرار داد.
تو انفجار اول حاجي از ماشين بيرون پرت شد و بقيه داخل ماشين گير كردند و درها قفل شد. ماشين آتيش گرفته بود و حاجي كه حالش خوش نبود، با پتو به جون آتيشها افتاده بود تا شايد بتونه پيكر دامادشو كه داشت تو آتيش ميسوخت بيرون بكشه اما... .
احسان رجبي عكاس با صفاي جنگ كه از بچه هاي گردان حمزه هم بود، داشت اين صحنه ها رو با دوربينش شكار ميكرد .هيچكس نمي تونست به كمك اونا بره. شب كه شد هنوز ماشين حاجي داشت تو جاده ميسوخت .
غربت شلمچه و خاكش و غروبش خيلي عجيب بود. دل هممون از اين صحنهها گرفته بود.
مسعود دهنمكي
مظلوميت پنهان
سيد بهزاد پديدار
يكي از روزها كه خاك ها را به دنبال شقايق هاي پنهان، مي كاويديم، در اطراف ارتفاع 112 فكه، به پيكر چند شهيد برخورديم كه همه شان آرام و زيبا برروي برانكارد خوابيده و شهد شهادت نوشيده بودند. يكي از آنان لباس سبز و زيباي “سپاه” بر تن داشت و با اينكه بيش از ده سال از شهادتش مي گذشت، رنگ سبز لباس او همچنان زيبا و تميز خود نمايي مي كرد. شروع كرديم به جستجو ميان پيكر شهدا بلكه پلاك و يا كارت شناسايي از آنها بيابيم. دگمه هاي لباس سپاه او را كه باز كرديم، متوجه يك گلوله عمل نكرده خمپاره 60 ميليمتري شديم كه مستقيم بر روي بدن او اصابت كرده بود. گلوله خمپاره، كمر شهيد و كف برانكارد را سوراخ كرده و در زمين نيز فرو رفته بود.
با احتياط تمام، گلوله خمپاره را از بدن او خارج كرديم و به كناري نهاديم. يك آن برگشتم به هنگامه عمليات والفجر يك، بهار سال 62، زماني كه او زخمي بوده و ذكر مي گفته، خمپاره اي بر بدن مجروحش فرود آمده و... .
گفتگو با خانم گونيگو يامامورا مادر شهيد محمد بابايي
مادر يك شهيد از ژاپن
- لطفا خود را معرفي كنيد و بگوييد كه چگونه مسلمان شديد؟
سبا بابايي (گونيگو يامامورا) از كشور ژاپن هستم كه حدود 40 سال است مسلمان شده ام. متولد 1317 هستم و در زمان جنگ جهاني دوم 8 ساله بودم كه به دليل جنگ از محل تولدم (شهر اشيا) به اوزاكا و سپس به كوبه مهاجرت كرديم. پس از اتمام جنگ به شهر خودمان برگشتيم و در آنجا تحصيلاتم را ادامه دادم. در كلاس زبان انگليسي با آقاي بابايي آشنا شدم و چون از قبل هم مي ديدم كه ايشان در كلاس راجع به نماز صحبت مي كند و در مواقع خاصي كلاس را ترك مي كند (براي انجام فريضه نماز) مشتاق شدم و كنجكاوي كردم؛ چون تا آن زمان من بودايي بودم و در دين بودا چنين چيزي را نديده بودم. آقاي بابايي نيز چون تاجر بود به ژاپن خيلي سفر مي كرد و 2 سالي بود كه در ژاپن مانده بود كه تصميم به ازدواج با من گرفت. به هر حال، آنچه از اسلام برايم مهم بود اين بود كه در اسلام، عبادات و فرايض ديني براي همه يكسان است.
در مذهب بودا ميديدم كه مقام زن پايينتر از مقام مرد است اما در اسلام چنين نبود و تمايز زنان و مردان با هم در تقواي آنها بوده و هست.
- وقتي كه وارد ايران شديد چه احساسي داشتيد؟
- ابتدا كه مي خواستيم وارد ايران شويم آقاي بابايي به من گفت: به شما قول نمي دهم كه بتوانم شما را بر گردانم و از اول مرا وادار كرد كه تصميم قاطع بگيرم. وقتي از طريق راهآهن وارد تهران شديم، ديدم برادرشوهرم با خانواده اش به استقبال ما آمده اند. (چون پدر و مادر ايشان سالها پيش فوت كرده بودند.) ابتدا با برادرشوهرم و خانواده اش در يك خانه واقع در شهر آرا زندگي مي كردم. در سال 1340 نيز فرزند دومم به دنيا آمد و كم كم آقاي بابايي، هم بچه ها و هم مرا با قرآن آشنا كرد.
- خانم بابايي! از جنگ چه خاطراتي داريد و آن موقع چه مي كرديد؟
- در زمان شروع جنگ من در هندوستان بودم و مي خواستم بروم ژاپن. همان موقع كه متوجه شدم جنگ آغاز شده، تصميم گرفتم برگردم اما راه هوايي بسته بود و من راه زميني را انتخاب كردم. از راه شوروي، فرانسه، آلمان و تركيه به ايران برگشتم.
درسال 1361 پسر كوچكم محمد، به جبهه غرب رفت و در عمليات مسلم بن عقيل شركت كرد. آن موقع براي كنكور درس مي خواند. او در مرحله اول كنكور قبول شده بود، در عمليات والفجر 1 نيز شركت كرد و شهيد شد. 2 ماه بعد هم جواب كنكور مرحله دومش آمد كه در رشته مهندسي قبول شده بود. آن لحظه كه قبولي او را شنيدم، خيلي ناراحت شدم.
يادم هست قبل از شهادت محمد، در ايام عيد كه به ديدار خانواده شهدا مي رفتيم، محمد به آنها ميگفت: ان شاءا... سال بعد شما در خانه ما جمع شويد.
- هنگامي كه پسرتان به جبهه رفت، چند ساله بود و هنگام شهادتش شما چه احساسي داشتيد؟
- محمد هنگام شهادت 19 ساله بود.
موقعي كه مي خواست به جبهه برود از آقاي حميدي، پيش نماز مسجد انصارالحسين، اجازه گرفت. من هم مي دانستم اينها امانتي در دست ما هستند و ما بايد آنها را تربيت كنيم و تحويل دهيم، چه بهتر كه آنها را با شهادت تحويل دهيم؛ زيرا شهيد شدن بالاترين مقام است. محمد به خواست خدا عمل كرد و من هم خوشحال شدم چرا كه به دستور قرآن عمل كرد. ما در آيات قرآن مي بينيم كه مسلمانان اگر زير ستم باشند وظيفه شان كمك به اسلام و دفاع از آن است و در زمان جنگ هم رزمندهها و شهدا و خانواده هايشان به اين دستور اسلامي عمل كردند.
در زمان جنگ نيز در دانشگاه صنعتي شريف، پايگاه بسته بندي بود كه به آنجا ميرفتم و گاهي سخنراني هم مي كردم كه رزمندهها براي چه به جبهه رفتهاند. به نظر من، مدرسه بهترين جايي است كه در آن مي شود بچه ها را آگاه كرد. تاكيد فراواني بر حجاب دخترها داشتم؛ چون تهاجم فرهنگي هميشه روي زن و فرهنگ او انگشت مي گذارد.
اگر حجاب، خراب و خانواده سست شود، جامعه هم نابود مي شود.
نشريه پيام زن به نقل از سايت شارح
گزارشي از كرامت شهيد
مسجدي است در تهران، خيابان ايران، كوچه شهيد فياض بخش. در محوطه اين مسجد، بنايي زيبا پنج نگين را در خود جاي داده است؛ پنج شهيد گمنام از دوران دفاعمقدس.
شايد براي بعضيها باورش سخت باشد كه يكي از اين شهداي گمنام در خواب كسي آمده باشد و خود را معرفي كرده و نشاني خانواده خود را داده باشد. شايد آنها ميخواهند با اين كار حجت را بر ما تمام كنند كه ما غرق شدگان ديار ناپيداي دنيا، معناي “عند ربهم يرزقون” را بفهميم. آنجا مامن و جايگاهي است كه من و تو به راحتي ميتوانيم تا ملكوت آسمانها با آبروي آن شهيدان و دستگيري آنها صعود كنيم و راه را بيابيم. هر چه باشد، بالاخره اين واقعيت اتفاق افتاده و اين معنا در چشم خيليها روشن شده كه شهدا زندهاند و دنيا زدگاني چون ما مردهايم و هفتاد كفن در همين چند روزه دنيا پوشاندهايم.
مسجد فائق، خيابان ايران، كوچه شهيد فياضبخش
اينكه مردم اين محله، براي پنج شهيد گمنام مزار و بارگاه زيبايي ساختهاند، كاري است ستودني.
آقاي يدا... يزديزاده، ساكن روستاي كاظمآباد كرمان، مداح اهل بيت عليهمالسلام است. ميگويد در شب 22 ماه مبارك رمضان 1427 (24 مهرماه 1385) در شبكه 3 تلويزيون مراسم تشييع پيكر شهيد گمنام را ديدم و با خودم گفتم اين شهيدان اهل كجا و چه كساني هستند؟! همان شب در خواب ديدم آن پنج شهيد را تشييع ميكردند و به من گفتند تو بايد شهيد سوم را تشييع و داخل قبر دفن كني. گفتم از ميان اين همه مردم چرا من؟! بالاخره جنازه را برداشتم و داخل قبر رفتم و ديدم كه قبر مانند اتاقي بزرگ شد در كنار اتاق تختي بود. شهيد را روي تخت گذاشتم. با خود گفتم: خدايا! چه كنم؟ ديدم شهيد از جا برخاست. ترسيدم و از او دور شدم، اما دوباره برگشتم و نزديك رفتم و با شهيد صحبت و درد دل كردم. روضه قتلگاه امام حسن عليهالسلام را خواندم و سينه زدم و شهيد هم با من سينه ميزد. شهيد گفت: من يك درخواست از تو دارم، برو به روستاي خانوك، مرا آنجا به اسم حسيناكبر عربنژاد ميشناسند. از قول من به پدر و مادرم بگو من ديروز در تهران در اينجا در قبر سوم دفن شدهام.
آقاي يدا... يزديزاده در ادامه ميگويد: صبح برخاستم و نماز صبح را خواندم و در تعجب از خوابي كه ديده بودم، آن را براي همسرم تعريف كردم.
گفتم: به خانوك بروم و چه بگويم؟ بگويم شهيد حسيناكبر را در خواب ديدهام؟ مگر از من قبول ميكنند! ما خانواده فقيري هستيم. ممكن است فكر كنند اين خواب را ساختهام كه از آنها كمكي بگيرم. همسرم گفت: شما پيام شهيد را برسان، كاري نداشته باش كه آنها چه فكر ميكنند، باور ميكنند يا نميكنند.
آقاي يزديزاده ميگويد: موتور خود را برداشتم و به طرف روستاي خانوك حركت كردم. روستاي خانوك با كاظمآباد، سي كيلومتر فاصله دارد. همسرم را هم سوار كردم و با من آمد و به روستاي خانوك رسيديم. پس از جستجوي بسيار، دايي شهيد را پيدا كرديم. در همين حال پدر شهيد هم سررسيد. خود را معرفي كردم و خواب را براي آنها گفتم. آنها با تعجب به من نگاه ميكردند. ميخواستم خداحافظي كنم؛ اما آنها مرا به خانهشان دعوت كردند.
آنها مرا به خانه خود بردند و بعد از پذيرايي مختصر از من پرسيدند: در خواب صورت شهيد ما را ديدهاي، آيا يادت هست فرزند ما در خواب چه شكلي بود؟ آنگاه عكس پنج شهيد را آوردند و گفتند اينها شهيدان ما هستند، بگو كدام يك را در خواب ديدهاي؟ به عكس شهيدان نگاه كردم. پدر شهيد هم زير چشم با دقت به من نگاه ميكرد. چهره شهيدي را كه در خواب ديده بودم، در بين عكسها نديدم. بالاخره گفتم چهره شهيدي كه من در خواب ديدم در ميان اين عكسها نيست. گويا ميخواستند صداقت مرا بسنجند كه چنين روشي را به كار بستند. در مرحله دوم رفتند و يك عكس ديگر را آوردند، تا عكس را ديدم گفتم: بله، همين است. اعضاي خانواده با چشمان اشكبار براي شهيدشان صلوات فرستادند و اظهار خوشنودي و شادي ميكردند و به اين ترتيب صداقت مرا تاييد كردند. من هم خدا را شكر كردم كه پيام شهيد را رساندم. بعداز ساعتي به روستاي خود بازگشتم.
آقاي حاج حسين اسدي، همرزم شهيد و از خويشاوندان اوست كه هم اكنون با درجه سرهنگي در سپاه كرمان خدمت ميكند و مسؤول شهيدان خانوك است. او ميگويد: از آن روزي كه خواب را شنيدم، براي اطمينان بيشتر به تحقيق پرداختم. همه نشانيها با شهيد ما، حسيناكبر، تطبيق ميكرد. محل شهادت و سن شهيد همه مطابقت داشت و شهيد در منطقهاي پيدا شده بود كه لشكر كرمان در آن منطقه عمليات داشته و من نيز در آن عمليات بودم.
آقاي يزديزاده در حضور نمازگزاران مسجد فائق گفت: خدا را شكر ميكنم كه به بركت اين شهيد، بيماري من و همسرم شفا گرفت. روستاي خانوك در فاصله 56 كيلومتري كرمان، نرسيده به شهر زرند قرار دارد و پدر و مادر شهيد و اقوام او، مكرر به زيارت اين شهيد در تهران آمدهاند.
منبع:امتداد
|