صفحه در مكتب عرشيان

به‌مناسبت سالگرد شهادت سردار غيور اسلام حاج حسين بصير
روايت جانسوز وداع عاشورايي «حاج حسين بصير»

عمليات کربلاي 4 هيچ گاه مظلوميت و شجاعت بسيجيان لشکر 25 کربلاي مازندران را فراموش نمي‌کند؛ لشکر 25 کربلاي مازندران در اين عمليات، نزديک به 20 گردان عملياتي داشت که از بين آن‌ها گردان عاشورا به‌عنوان خط شکن انتخاب شد. رمز عمليات، يا محمد(ص) بود که ساعت 22: 45 روز سوم دي‌ماه سال 65 اعلام شد و لشکر 25 کربلاي مازندران از سه معبر عملياتي وارد عمل شد.

روايت جانسوز شام غريبان عمليات کربلاي چهار را از زبان بيسيم چي حاج حسين بصير؛ جانباز شيميايي علي اماني و به قلم زيباي جانباز و محقق دفاع مقدس؛ غلامعلي نسائي مي‌خوانيم:

اول دي ماه «1365» شلمچه، غروب بود، حاج بصير چند تا نامه محرمانه به من داد، گفت: برو اين‌ها را به فرمانده گروهان يک و دو سه تحويل بده و بيا، نامه‌ها را گرفتم و فوري سوار موتور شدم، رفتم خط نامه‌ها را تحويل دادم و برگشتم، خيلي راه نبود، صحبت شد که چند روز ديگر بايد آماده باشيم براي يک اتفاق بزرگ.

روز موعود فرا رسيد، سوم دي سال شصت پنج، عصر روز عمليات «کربلاي چهار» گردان يا رسول(ص)را به خط کرد، رفتيم توي کانال، نماز مغرب و عشا را توي همان کانال در حوالي شلمچه خوانديم.

نماز که تمام شد، حاجي شروع کرد به صحبت کردن، آسمان کاملا تاريک شده، کناره کانال، هر چند متر يک فانوس روشن است.

فضايي بسيار دل انگيز و شاعرانه، باران نرم نرم مي‌باريد و هوا سرد، اما داخل کانال گرم است، چون دل‌ها دارد آتش مي‌گيرد، حاج حسين، مثل شب عاشورا، که امام حسين ايستاد و با يارانش در دل شب اتمام حجت کرد، بلند شد و ايستاد و گفت: بچه‌ها امشب، عاشوراي امام حسين است.

ما داريم امتحان مي‌شويم، آمده‌ايم که به تکليف خودمان عمل کنيم. بچه‌ها امشب هوا خيلي سرده، عمليات سخت و نفس گيره، شايد يک نفرمان هم برنگردد.

ببينيد ما خيلي وقته که با هم هستيم. اما تا ساعاتي ديگر فرق دارد، هر کسي ذره‌اي توي دلش شک دارد. ترس دارد، منتظر دارد، بچه اش منتظره، زنش منتظره، پدر و مادر پير دارد، خواهر و برادر بي سرپرست دارد، دلش جايي گير است... وسط صحبت، گفت: بچه‌ها فانوس‌ها را خاموش کنيد. فانوس‌ها يکي يکي خاموش و کانال سراسر تاريک شد. چشم، چشم را نمي‌ديد.

حاج حسين ادامه داد: بچه‌ها الان ديگه اين‌جا تاريکه، ما هم همديگر را نمي‌بينيم. من دارم مي‌رم. ده دقيقه ديگر بر مي‌گردم. وقتي آمدم، بايد ببينم چند نفر از شما مانده‌ايد، که تصميم بگيرم بايد چه کار بکنم.

حاج حسين که گفت من بايد چه کار بکنم، ناگهان کانال منفجر شد. گريه سراسر کانال را فرا گرفت. مگر بچه‌ها گذاشتند که حاج حسين بصير برود و ده دقيقه ديگر بر گردد.

فانوس‌ها يکي يکي روشن شدند، يکي از وسط بچه‌ها بلند شد و گفت: ما بايد همديگر را ببينيم. ببينيم کسي از اين گردان عاشورايي حاج حسين هست که پشت کند به امام حسين(ع)؟ شروع کرد به نوحه امام حسين(ع)، گريه بچه‌ها لحظه به لحظه شدت مي‌گرفت.

حاج بصير گريه مي‌کرد. گريه هيچ کسي را امان نمي‌داد. حاج حسين دوباره گفت: من مي‌دانم که شما آنقدر اهل معرفتيد که هرگز پا پس نخواهيد کشيد، وقتي امام حسين(ع) شب عاشورا با يارانش اتمام حجت کرد، عباس(ع) فقط گفت: نباشم اگر نباشي! فقط فکر و ذکرش حسين بود؛ امامش!ما آمديم اين‌جا همين را ثابت کنيم.

باز صداي ضجّه بچه‌ها اوج گرفت. آن قدر که من احساس کردم همه از بس گريه کرديم، بي حال شده ايم. دعاي توسل را خوانديم و حرکت کرديم.

بيسيم روي شانه ام، پشت پاي حاج حسين، از زير طاق قرآن با شور و اشک و عشق روانه‌ايم. چند قدم که رفتيم، دو رزمنده، پدر و پسر از ستون کنده شدند، با هم بحث مي‌کنند، نوروزعلي يزدانخواه و رحيم يزدانخواه پسرش، سخت با هم در جدالند، پدر مي‌گويد: تو بمان. پسر مي‌گويد: نه، تو پدر من هستي، امرت واجب، اما نگو بمانم و در عمليات شرکت نکنم، نه پدر، من بايد بروم، تو بمان، که مادر بي تو تنهاست. «نوروزعلي يزدانخواه» درآستانه انقلاب از کوچک تا بزرگ، همه خانواده اهل مبارزه اند، طوبي يزدانخواه، متولد سال1347 کلاس چهارم ابتدايي، دختر شيرين زبان، نوروزعلي، وقتي که ده ساله بود، روز نهم آذر سال پنجاه و هفت، در شهر فريدونکنار، خواهر کوچک‌ترش خديجه سه ساله را مي‌بندد روي کولش، راهي تظاهرات مي‌شود. توي راه برادر طوبي، «قربانعلي يزدانخواه» به طوبي مي‌گويد: برگرد، زير دست و پا مي‌ماني. طوبي قبول نمي‌کند، نزديک‌هاي ظهر، تظاهرات به خشونت کشيده مي‌شود، مامورين شاه لعين و دربه‌در، به طرف مردم تيراندازي مي‌کنند، يکي از مامورين ظالم، از سه چهار متري، يک تير «ژ 3» به طرف قلب طوبي شليک مي‌کند، گلوله ناجوانمردانه، سينه طوبي را مي‌شکافد، گلوله از پشت طوبي خارج شده، خديجه سه ساله روي شانه طوبي است، گلوله در قلب دختر سه ساله نوروزعلي مي‌نشيند. طوبي و خديجه دردم شهيد مي‌شوند.

پس از گذشت حوادث انقلاب، مردهاي خانه نوروزعلي همه عازم به جبهه مي‌شوند، قربانعلي برادر بزرگ‌تر طوبي، در سال شصت و يک شهيد مي‌شود. به حاج حسين گفتم: شما نگذار هردويشان بيايند. حاجي بين پدر و پسر قرعه انداخت، قرعه به نام رحيم افتاد، رحيم برود، پدر بماند، پدر زد زير قرعه، راه افتاد. رحيم دنبال پدر، حاجي چه داشت که بگويد. زير نم نم باران راه افتاديم. شب سوم دي «1365» توي کانال با ذکر يا زهرا (س) يا حسين(ع) مي‌رويم براي تعيين سرنوشت.

بچه‌ها همه سرحال و آماده به رزم، با دلي پر از آرزوهاي آسماني، منتظر خش خش بيسيم مانده‌اند. حاجي گوشي را از من گرفت و شروع کرد: بسم الله الرحمن الرحيم. لاحول و لاقوةً الابالله «يامهدي ادرکني» ناگهان آتش از نوک اسلحه بچه‌ها با فرياد يا مهدي ادرکني(عج) زبانه کشيد. عمليات آغاز شد.

منطقه عملياتي در حد فاصل شمال شلمچه تا چهار کيلومتري انتهاي جزيره مينو، از دو محور شلمچه و ابوخصيب، با هدف بصره، با عبور از بين جزيره ام الرصاص، بوارين، تاکتيک ويژه اين عمليات است.

گردان يارسول(ص) ساعت يازده شب سوم دي ماه، از محور گمرک شلمچه، شديداً با عراقي‌ها درگيراست، چهارلول‌هاي عراقي بچه‌ها را توي نيزار درو مي‌کنند، بيش‌تر بچه‌ها در همان لحظات اوليه عمليات شهيد مي‌شوند. خط اول را که شکستيم، افتاديم توي نيزار، هوا سرد و سوزناک، بوي باروت، خمپاره‌هايي که لحظه به لحظه، اطراف ما مي‌نشينند، هربار فريادي را به آسمان مي‌برند، من پا به پاي حاج بصير مي‌دوم، بچه‌ها که از خاکريز پايين مي‌آيند، نوبت پاک سازي سنگر عراقي هاست، مي‌رويم داخل سنگر فرماندهي، گرم مي‌شويم. مي‌نشينم، کمي از خستگي و سرماي وجودم کاسته مي‌شود.

حاج بصير گوشي بيسم را گرفت و به«آقا مرتضي قرباني» فرمانده لشکر 25 کربلا آن سوي خط است مي‌گويد: به لطف خدا و همت بچه‌ها ما خط اول را شکستيم، ان‌شاءا... اگر خدا ياري کنه ما تا کربلا پيش مي‌رويم.

تمام کانال و منطقه را بچه‌ها تصرف کردند، الان دارند اسرا را به پشت جبهه منتقل مي‌کنند.ما تا آخر ايستاده‌ايم. به امام بگو بچه‌ها تا آخرين قطره خونشان ايستاده‌اند. ان‌شاءا... ما آماده‌ايم براي اداي تکليف، براي ما دعا کنيد، دل خانواده شهدا را شاد کنيم.

حرف‌هاي حاج بصير که با مرتضي قرباني تمام مي‌شه آماده مي‌شويم که از سنگر بزنيم بيرون، داخل سنگر گرم است و امن، بيرون سرد و کشنده، حاجي مي‌گويد: برويم. مي‌گويم حاجي! خسته‌اي، چند دقيقه استراحت کنيد. نگاهم مي‌کند، پا به پايش مي‌روم.

روبه‌روي گمرک خرمشهر قرار گرفته‌ايم. خيلي از بچه‌ها شهيد و زخمي شده‌اند. دوباره نيروها را سازماندهي مي‌کند. هر يک از بچه‌ها لاي نيزارها نشسته و ايستاده نماز ظهر را مي‌خوانند، بيسيم روي شانه ام را پايين نمي‌گذارم، نماز را مي‌خوانم، با پوتين. نمازهاي وسط معرکه جنگ را خيلي دوست دارم. داري نماز مي‌خواني، ناگهان يک گلوله مي‌نشيند وسط پيشاني ات.زيباترين لحظه‌اي که توي عمرت خواهي ديد. صحنه‌هاي غريبي که در جنگ زياد ديده ام، اما خود هنوز مشمول رحمت خداوند نشده ام.

هوا به شدت سرد است، باران نرم نرم شروع شده، هر چه به غروب نزديک‌تر مي‌شويم، فشار دشمن بيش‌تر مي‌شود، از يک راه باريکه، ميان نيزار دنبال حاجي بصير مي‌دوم. چند قدم که جلو مي‌رويم، باران گلوله است که به سمت ما مي‌بارد. خيز مي‌رويم کف نيزاري که مرداب گونه است، مي‌چسبيم به گل ولاي، تنها راه برون رفت، ذکر است و ديگر هيچ کاري از ما ساخته نيست.

عراقي‌ها پنج چهار لول کاشته اند، و همه نيزار را دارند درو مي‌کنند، نيم خيز راه مان را عوض مي‌کنيم، از هر کجا مي‌رويم، بچه‌هاي يا رسول با سربندهاي سرخ يا «زهرا» و «ياحسين» شهيد روي زمين سرد افتاده اند.

چهارلول‌ها يک لحظه خاموش نمي‌شوند، بيسيم هشدار مي‌دهد، به حاجي بگو عمليات شکسته، بچه‌ها را بکش عقب؛ عقب نشيني کنيد، عمليات لو رفته، جلو نريد...

به حاجي مي‌گويم که آقا مرتضي گفت: بايد عقب نشيني کنيم.

حاج بصير، ناراحت نگاهم مي‌کند. دوباره بيسيم صدا مي‌کند، جلوتر نريد، نريد جلو عمليات لو رفته، رادارهاي جاسوسي آمريکا، کل عمليات را از قبل گذاشته کف دست عراقي‌‌ها، راهي نيست، برگرديد...

گردان مالک هم به ما ملحق شده است، حالا بيش‌تر بچه‌هاي گردان مالک هم شهيد شده‌اند. فرمانده گردان مالک و حاج بصير با هم صحبت مي‌کنند، مي‌روم جلوتر، مي‌گويم: حاجي! آقا مرتضي مي‌گه بايد عقب نشيني کنيم. برگرديم عقب. حاج حسين بصير رنگ مي‌بازد و فرياد مي‌کشد: مرتضي مي‌گه برگرديم عقب چيه؟ کي مي‌خواد برگرده؟ ما به امام قول داديم، تا آخرين نفس مي‌ايستيم.

برگرديم عقب يعني چي؟

حالي غريب ريخت توي دلم، با گريه پشت بيسيم گفتم: حاج حسين و يارانش رفتند به ميدان براي جنگيدن، کار جنگ با اشقيا پيچيده شد دشمن آن‌ها را محاصره کرد و از هر سو ضربه‌اي وارد کردند. هيچ راهي نبود، کمکي نبود، از جمع گردان تنها شصت و دو تن ماندند...

ده تن ديگر شهيد بشوند به عاشورا خواهيم رسيد. اين چند کلمه مثل وحي بر دلم جاري شد، حاج بصير گريه افتاد، به فرمانده گردان مالک گفت: تو برمي‌گردي عقب. فرمانده گردان مالک سرش را انداخت پايين.

مرتضي قرباني فرمانده لشکر پشت بيسيم، گاهي به من و گاهي به گردان‌هاي ديگر دستور عقب نشيني مي‌دهد، دوباره مرتضي هم روي سرم داد مي‌کشه، چي شد علي؟

گفتم: حاج حسين مي‌گويد من کجا برگردم، اين‌جا شده قتلگاه، نيروهام همه شهيد شدند، افتادند. مي‌گه ما به امام قول داديم که تا آخرين نفس، تا آخرين قطره خون مي‌ايستيم. مي‌گه کجا برگردم عقب.

مرتضي قرباني گفت: گوشي را بده به حاج حسين.

گفتم: حاجي! آقا مرتضي تو را مي‌خواد. حاجي گوشي را گرفت، مرتضي قرباني به حاج حسين گفت: حاج حسين جان! اطاعت از فرماندهي واجب است ها. واجب...

اين را که مرتضي گفت، گوشي از دست حاج حسين افتاد. نشست روي زمين، زار زار گريه کرد. مگر مي‌توانست برگردد. از جمع کل گردان مانديم شصت و دو نفر. شهداي زيادي روي زمين افتاده‌اند. از بچه‌هاي لشکر امام حسين(ع) که با ما دست داده بودند، گردان مالک، گردان يا رسول(ص) بيش از چهارصدوهشتاد تا شهيد روي زمين افتاده‌اند، مگر مي‌شود که شهدا را بشماريم، اصلا کجا شهدا قابل شمارش هستند.

از جمع باقي مانده معلوم مي‌شود که گردان از گروهان هم خيلي کم‌تر شده است، هم گردان يارسول(ص)هم گردان مالک، بسياري هم سخت مجروح، توي نيزارها افتاده‌اند. مجروحان را برخي امدادگرها از معرکه مي‌برند. از يک طرف ناله مجروحان، از يک طرف جنازه شهدا صحنه‌اي غريبانه، مانند آن‌چه در عصر عاشورا رخ داده است.

حال اين صحنه را هيچ کسي چون زينب کربلا درک نخواهد کرد و آن که در صحنه حاضر است و شاهد. حاج بصير خودش شب شام غريبان به دنيا آمده؛ توي دلم دارم به آن شبي فکر مي‌کنم که اهل حرم امام حسين(ع) چه حال غريبي داشتند، اتصال آن حال با تولد حاج حسين بصير، اين حالي که اکنون حاج حسين بصير در اين نيزارها دارد. آن لحظه‌ها هيچ ذکري مثل گريه کردن نبود، بغض و گريه حاج حسين آتش مي‌زد به دلم، آتش مي‌زد به آسمان، تاب بي تابي اش را نداشتم، حاج حسين آتشفشاني شده بود.

بيسيم لحظه به لحظه پيغام فرمانده لشکر را ابلاغ مي‌کند. من دست حاج بصير را گرفتم و بلندش کردم، فضا به شدت سنگين و عاشورايي است، نيروهاي که مانده‌اند به دستور حاج بصير يکي يکي بر مي‌گردند عقب، من و حاج بصير آخرين نفري هستيم که پشت سر ستون مي‌رويم.

بچه‌ها بايد از کنار شهدا عبور مي‌کردند، شب قبل با هم توي کانال عهدي سنگين و ابدي بسته اند، ستون سخت و سنگين حرکت مي‌کرد، هي بچه‌ها خم مي‌شوند، صورت رفقاي خود را که در آن حال غريبانه دارند جان مي‌دهند، مي‌بوسند و هق هق گريه مي‌کنند و مي‌روند. آخر آن‌ها با هم عهد بسته بودند تا آخرين قطره خون شان بجنگند و ايستادگي کنند. حالا بايد برگردند، گردان رفتند، گروهان نه، تنها دو سه دسته، خسته و شکسته و بغض بر گلو نشسته دارند هم عهدي‌هاي خود را جا مي‌گذارند و بر مي‌گردند. صحنه‌هايي که دل آسمان را هم به درد مي‌آورد. دوشکاها، چهارلول‌‌ها، خمپاره و کاتيوشا، لحظه به لحظه قلب زمين را خراش مي‌دهند، زمين دائم در حال لرزيدن است. حاجي و من ته ستون، بچه‌ها در حال عقب نشيني، تير مي‌خورند و مي‌افتند. هوا هم دارد تاريک مي‌شود. از کنار هر شهيد که مي‌گذريم، حاج حسين مي‌نشيند، سر شهيد را مي‌گذارد روي زانوهاش،‌هاي هاي گريه مي‌کند، صورتش را مي‌بوسد، سرشان را دست مي‌کشد، نوازش و خداحافظي مي‌کند، حلاليت مي‌طلبد.

دو سه قدم باز يک شهيد ديگر، خدايا من ديگر تاب اين همه بي تابي را ندارم. مي‌نشينم کنار حاج حسين بصير، حاج حسين نوحه مي‌خواند، من گريه مي‌کنم. هر دو سه قدم، اين حال تکرار مي‌شود. مي‌رسيم به شهيد «رحيم يزدانخواه». حاج بصير، مي‌نشيند، آخه پسر! من جواب پدرت را چي بدهم. سرش را مي‌زاره روي سينه رحيم، به مادرت چي بگم، حالا يک شهيد ديگر به خانواده يزدانخواه اضافه شده، شدند چهار شهيد، دو برادر، دو خواهر.

خدا خدا مي‌کنم که نوروز علي پدرشان شهيد نشده باشد، که ديگر رمقي براي گريه نمانده است. چند متري که مي‌رويم، يک شهيدي مي‌بينم که کپ مي‌کنم، دلم مي‌خواهد زمين بشکافد و فرو بروم، قلبم به شدت سنگين مي‌شود، نفسم بند مي‌افتد، بغضم مي‌ترکد. مي‌خواهم جوري حاج بصير را هدايت کنم که ديگر اين شهيد را نبيند، ناگهان حاجي زانوهايش سست مي‌شود. باباي رحيم شهيد شده، حاج بصير سر نوروزعلي را مي‌گذارد روي زانوهايش، من را دور مي‌کند.

مي‌گويد: برو برو برو برو... چند قدم دور مي‌شوم، حاجي با پدر رحيم خلوت مي‌کند، دارد با شهيد حرف مي‌زند، يک جور که تو گويي او زنده است، بعد در گوشي يک حرف‌هايي به نوروزعلي مي‌گويد، مي‌بوئيد و مي‌بوسيدش.

گاهي پيشاني، گاهي صورت، نوازشش مي‌کرد،‌هاي هاي مي‌زند زير گريه، تند مي‌روم، دستش را مي‌گيرم و به سختي بلندش مي‌کنم، باز جلوتر شهدا همين طور افتاده‌اند. شهيد اسفندياري، نژاد بخش، ايزدي، حسيني، اصغري..... ديگر ناي گريه نداريم. رسيديم لب رودخانه، انتهاي خط، که بايد سوار قايق شويم، چند نفري که مانده‌اند، با قايق‌ها مي‌روند، حاج بصير دو دل مي‌شود، من مي‌روم به سمت قايق، صدا مي‌زنم بيا، حاجي بر مي‌گردد به طرف شهدا، از قايق پياده مي‌شوم، يک مرتبه از توي نيزار يک نفر با يک دست قطع شده، همراه چند نفر ديگر پيدايشان مي‌شود، نزديک‌تر که شد، شناختم.«حاج حسين خرازي» است، سلام مي‌کنم و مي‌گويد: بردار، فرمانده تان کجاست؟

صدا مي‌زنم: حاج حسين! حاج بصير از لاي ني‌ها پيدايش مي‌شود. تا چشمش مي‌افتاد به حاج حسين خرازي، زل مي‌زند. براي چند لحظه، حاج حسين بصير و حاج حسين خرازي زل مي‌زنند به هم، بعد مي‌دوند، هم را بغل مي‌کنند. شهيد حاج حسين بصير به شهيد حاج حسين خرازي مي‌گويد: اين جا چه کار مي‌کنيد؟

حاج حسين خرازي مي‌گويد: بچه‌هاي ما زمين‌گير شدند. آمديم سمت شما. چند لحظه با هم حرف مي‌زنند و همه سوار قايق مي‌شويم، مي‌رويم. مدتي بعد قايق رسيد به ساحل، جايي که بايد پياده بشويم. يک مرتبه حاج بصير و حاج حسين خرازي گيردادند، بايد برويم شهدا را بياوريم.

بيسيم زدم به مرتضي قرباني که حالا حاج حسين خرازي و حاج بصيرند که دوتائي از قايق پياده نمي‌شوند، مرتضي قرباني گفت: گوشي را بدهيد به حاج بصير. پريدم توي قايق و گفتم: آقا مرتضي شما را مي‌خواد.

حاج بصير گوشي بيسيم را گرفت. نمي‌دانم به هم چي گفتند که حاج بصير هم به حاج حسين خرازي گفت و با هم پياده شدند. حاج حسين خرازي با همراهانش خدا حافظي کردند و رفتند. ما مانديم.

حاج بصير ايستاد کنار ساحل و شروع کرد به داد و فرياد «اي خدا» بايد برويم شهدا را بياوريم.چهارصد شهيد را مگر مي‌شود آورد. زير آن آتش سنگين، آن سوي رودخانه، حاج بصير مرتب داد و فرياد مي‌کند که‌اي خدا شهدا را نياورديم.

گريه مي‌کند، توي سرش مي‌زند، از يک طرف هم مرتضي قرباني داد و فرياد مي‌کند که علي اماني بدون حاج بصير برنگرد. هنوز چند دقيقه نگذشته بود که ديديم عراقي‌ها آمده‌اند لب رودخانه، آن طرف که موقعيت از دست رفته ماست، شهدا افتاده اند، روي سر شهدا هلهله و شادي مي‌کنند، تيراندازي مي‌کنند.با نااميدي و اشک و بغض برگشتيم و شهدا جا ماندند...