صفحه حوزه و دانشگاه

به مناسبت درگذشت امام جمعه سابق اروميه مطرح مي‎شود؛
برگ هايي ماندگار از دفتر زندگي يك روحاني انقلابي

اشاره: خطه آذربايجان در روزهاي آغازين خردادماه سوگوار درگذشت يكي از روحانيان انقلابي و مبارز خويش بود؛ مرحوم حجت‎الاسلام و المسلمين حسني كه مقام معظم رهبري وي را «روحاني شجاع و فداكار و مجاهد» ناميدند و در پيام تسليت خويش به مناسبت درگذشت ايشان فرمودند: «مجاهدت‎هاي مستمر و همه جانبه‎ آن مرحوم در طول سال‎هاي متمادي چه در سنگرهاي نظامي و چه در جايگاه رفيع امامت جمعه، چه در مقابل مهاجمان بعثي در دوران دفاع مقدس و چه در برابر ضدانقلاب مزدور داخلي، برگ‎هاي ماندگار و بي‎تكراري است از دفتر زندگي يك روحاني انقلابي و مبارز.» آن‎چه در ادامه مي‎خوانيد، جلوه‎هايي از زندگي اين روحاني انقلابي است كه به نقل از سايت اصلاح‎طلب عصر ايران تقديم مي‎شود. گفتني است بسياري از رسانه‎ها و شخصيت‎هاي مدعي اصلاح‎طلبي در سال‎هاي گذشته به ويژه در دوران موسوم به اصلاح طلبي از هيچ كونه هتك و توهين به اين روحاني انقلابي دريغ نمي‎كردند.

***

بمباران اروميه و دستور حسني

11 بهمن 1365 - 11 صبح؛ بمب افكن‎هاي عراقي به بالاي شهر اروميه رسيده‎اند. سال هاست كه از آغاز جنگ مي‎گذرد و در اين مدت به رغم آن‎كه هواپيماهاي دشمن همواره از بالاي سر اروميه گذشته‎اند اما هرگز آن را بمباران نكرده‎اند. درست به همين علت است كه اين بار نيز به رغم آن‎كه آژير قرمز از راديوي محلي پخش شده، هيچ كس به زيرزمين و پناهگاه نرفته است؛ زندگي عادي در جريان است اما وقتي هواپيماها ارتفاع كم مي‎كنند، چشم‎ها به آسمان مي‎چرخند: نكند اين بار... و ناگهان صداي بمب‎هايي كه بي‎امان بر سر شهر مي‎ريزند.

11 بهمن 65، روز خونين مردم اروميه شد. تعداد كشته‎ها به حدي زياد بود كه در باغ رضوان(گورستان عمومي شهر) قبرها را با بيل مكانيكي كندند و با سنگ‎هاي سيماني از هم جدا كردند.

11 صبح 13 بهمن نيز دوباره سروكله هواپيماهاي عراقي پيدا مي‎شود و باز هم بمباران وحشيانه شهر.

اكثر مردم اروميه، يا خود در باغ‎هاي اطراف كلبه و مسكن دارند يا بستگان و نزديكانشان؛ اين امكان خوبي براي آن‎ها بود كه شهر جنگ زده را به قصد باغ‎ها و روستاها ترك كنند و ترك كردند.

به فاصله چند روز، آن شهر چند صد هزار نفري به منطقه‎اي متروكه تبديل شد. همه مردم كه نه ولي اكثرشان شهر را ترك كرده بودند و هر خانه روستايي، گاه پذيراي 5 خانواده شهري بود كه از بد حادثه به آن‎جا پناه برده بودند.

در چنان حال و روزي، سارقان جشن گرفتند! خانه‎اي خالي از سكنه و پر از كالا براي آن‎ها غنيمتي بس گران بود. پس سرقت‎هاي گسترده در شهر آغاز شد. سارقان نه يك قلم كالا و دو قلم كالا، كه وانت و كاميون‎ها را مقابل خانه‎ها پارك مي‎كردند و منازل مردم را "جارو مي‎كردند"!

اروميه تبديل به شهري ناامن و بهشت سارقان شده بود. از دست پليس هم كار چنداني برنمي آمد؛ چه آن‎كه چنان شرايطي، هرگز مسبوق به سابقه نبود.

مردم مستاصل شده بودند و مي‎گفتند از دست صدام خلاصي يافتيم و گرفتار دزدان شديم! سارقان همچنان جولان مي‎دادند....

اين جا بود كه غلامرضا حسني وارد ماجرا شد. امام جمعه اروميه، مانند هميشه، سلاح به دست بر صفحه تلويزيون استاني ظاهر شد و سخنان كوتاهي گفت: "اي مردم! از اين لحظه به بعد، هر كس را بالاي ديوار خانه مردم ديديد، به سمتش شليك كنيد. اگر هم كسي شما را بازخواست كرد، بگوييد حكم تير را حسني داده است." امام جمعه مسلح، در حالي اين سخن را گفت كه با دست راستش بر قبضه اسلحه اش مي‎كوبيد تا همه بدانند كه آن‎چه مي‎گويد، شوخي و تعارف و تهديد توخالي نيست.

پايان اين سخنان كوتاه همان بود و پايان سرقت‎ها همان؛ اروميه اي‎ها مي‎گويند شهرشان هيچ گاه تا بدان اندازه امن نبوده است.

چند روز بعد از اين ماجرا، وقتي حسني در شهر تردد مي‎كرد، وضعيت قرمز مي‎شود و او به زيرزمين يك كلانتري مي‎رود. دست بر قضا، سارقي كه از قبل دستگير شده بود در آن‎جا بازداشت بوده است. سارق كه با ديدن حسني، گمان مي‎برد كه او آمده است تا حكم تير را خودش درباره سارق زنداني اجرا كند از شدت ترس، بيهوش مي‎شود!

***

آموزش تير اندازي روي منبر:شكاف درجه، نوك مگسك!

او در بحبوحه انقلاب اسلامي، رهبري قيام مردم اروميه را بر عهده گرفت و از همان آغاز نهضت، معتقد بود كه در برابر ارتش تا بن دندان مسلح رژيم پهلوي بايد مسلحانه جنگيد. هم از اين رو بود كه حسني 50 ساله، با تاجران اسلحه ارتباط گرفت و مردم را مسلح كرد به گونه‎اي كه رژيم شاه در اروميه، با تانك به جنگ مردم رفت و البته شكست خورد.

حسني براي اولين بار، بر بالاي منبر مسجد اعظم اروميه از سلاح مقاومت رونمايي كرد.

شاهدان عيني آن روز را چنين روايت مي‎كنند: مسجد پر بود از مردمي كه براي شنيدن سخنان روحاني مشهور شهر گرد هم آمده بودند. علاوه بر شبستان مسجد راهروهاي ورودي و خيابان مقابل مسجد نيز آكنده از جمعيت بود. نيروهاي امنيتي و ساواك نيز لابلاي مردم بودند و پرسنل شهرباني هم در فاصله‎اي دورتر، ناظر اوضاع بودند.

در چنان موقعيتي، ناگهان حسني يك قبضه كلاشينكف از زير عباي خود درآورد و اولين آموزش نظامي را بر فراز منبر آغاز كرد: شكاف درجه، نوك مگسك، پيشاني فرمانده ارتش منطقه! پس از آن، مردم نيز مسلح شدند و خيلي زود، زمام امور شهر را در دست گرفتند.

انقلاب اسلامي هر چند در 11 بهمن 57 به پيروزي رسيد اما در اروميه عملا از ماه‎ها قبل حسني و انقلابيون وفادار به او عملا كنترل شهر را در دست داشتند. شوراي انقلاب اسلامي اروميه، براي نيروهاي خود، كارت‎هاي ويژه انتظامات شهر چاپ كرده بود كه امنيت شهر را بر عهده داشتند.

نيروهاي پليس(شهرباني) از بيم انقلابيون در سطح شهر با لباس فرم ظاهر نمي‎شدند. آن‎ها صبح كه مي‎خواستند به سر كار خود بروند، لباس‎هاي فرم شان را داخل ساك مي‎گذاشتند و بعد از رسيدن به شهرباني مي‎پوشيدند.

ماجراي 3 مجسمه

حسني در ايام قبل از انقلاب، كلاشينكف قنداق بلند داشت كه از نظر استتار و پنهان سازي در زير عبايش با مشكل مواجه بود. از اين رو، نذر كرده بود اگر بتواند تفنگ قنداق كوتاهي تهيه كند، با شليكي دماغ مجسمه شاه را هدف قرار دهد. نذري كه برآورده شد و حسني به همراه 7 نفر از مبارزان، در شبي از شب‎هاي اروميه پس از خلع سلاح نگهبانان مجسمه شاه، به سمت آن شليك كرد و صبح دم، هنگامي كه مردم از دروازه سلماس مي‎گذشتند، با تعجب ديدند كه شاه سوار بر اسب، دماغ ندارد!

اين ماجرا به حدي براي مقامات استان گران تمام شد كه استاندار و فرمانده لشكر با يكديگر بر سر آن دعوا كردند و استاندار وقت، سيلي محكمي بر صورت تيمسار هومان زد و او را متهم به بي‎عرضگي حتي در مهار يك آخوند محله كرد. پس از آن حسني به‎عنوان يك مجرم فراري تحت تعقيب قرار گرفت و اطلاعيه‎اي كه مردم را به شناسايي و معرفي او دعوت مي‎كرد با هلي كوپتر در شهر پخش شد اما حسني زيرك‎تر از اين حرف‎ها بود و دستگير نشد.

البته با گسترش انقلاب، حسني و يارانش به چيزي جز به پايين كشيدن مجسمه‎ها رضايت ندادند؛ در ورودي شمالي شهر اروميه - كه آن سال‎ها رضاييه خوانده مي‎شد - مجسمه‎اي از شاه نصب شده بود كه به فرمان حسني، انقلابيون آن را به زير كشيدند و همان‎جا قرار گذاشتند فرداي همان روز به ميدان ايالت بروند و مجسمه ديگر شاه را نيز به زير بكشند. ميدان ايالت - كه اكنون ميدان انقلاب ناميده مي‎شود - در مركز شهر قرار دارد و در دور آن نهادهاي حكومتي و نظامي مستقر هستند: لشكر 64 ارتش، شهرباني، دادگستري و شهرداري.

از اين رو حفظ مجسمه براي مقامات وقت شهر بسيار حيثيتي بود. از يك طرف، اگر مردم موفق مي‎شدند درست در مقابل درب ورودي لشكر 64 ارتش و شهرباني استان، مجسمه را به زير بكشند، يك افتضاح بزرگ براي مقامات شكل مي‎گرفت و اگر دولتي‎ها بناي مقاومت مي‎گذاشتند، حمام خون به راه مي‎افتاد و سرش دامنگيرشان مي‎شد.

از اين رو، استاندار وقت و فرماندهان نظامي و انتظامي، شبانه جلسه اضطراري تشكيل دارند و بعد از آن‎كه شب از نيمه گذشته، به بهانه تعمير مجسمه(!) آن را بي‎سروصدا پايين آوردند.

مي روم جنگ، هر كس خواست بيايد

غلامرضا حسني كسي نبود كه خود در مسجد بنشيند و براي مردم در باب فضيلت جهاد سخن بگويد و آن‎ها را از زير قرآن رد كند و راهي جنگ نمايد.

بعد از پيروزي انقلاب اسلامي، غائله گروه‎هاي تجزيه طلب دموكرات كومله شمال غرب كشور را فراگرفت و گروه‎هاي تجزيه طلب درگيري‎هاي مسلحانه در شهرهاي آذربايجان غربي آغاز شد.

تجزيه طلب‎ها، حتي به قصد تصرف اروميه نيز پيش آمدند و درگيري‎هاي مسلحانه در بخش "بند" و خيابان دانشكده اروميه آغاز شد. حسني در آن زمان، خود سلاح به دست گرفت و به جنگ با تجزيه طلبان رفت.

حتي زماني كه شهر نقده در نزديكي اروميه به محاصره تجزيه طلبان درآمد، حسني تفنگش را برداشت و خطاب به مردم گفت: "من در حال عزيمت به سمت نقده هستم. هر كس مي‎آيد، بيايد." و بدين ترتيب سپاهي از نيروهاي مردمي با فرماندهي حسني كه سوار بر نفربر شده بود شكل گرفت و شهر آزاد شد.

نسوزانيد، اصلاح كنيد

عكس معروفي از جريان انقلاب در تهران وجود دارد كه مردم زن بدكاره‎اي را آتش زده‎اند. نظير اين اتفاق مي‎توانست در اروميه هم رخ دهد كما اين‎كه مردم، در جريان پيروزي انقلاب، به مراكز فساد از جمله در خيابان "بند" حمله كردند و مي‎خواستند آن جاها را به آتش بكشند اما حسني مانع شد و دستور داد اين مراكز تغيير كاربري پيدا كنند و زناني كه در اين قبيل اماكن فعاليت مي‎كردند را به يك مركز بازپروري منتقل كرد و سپس تحويل خانواده هايشان داد.

ترورهاي نافرجام

درست در بحبوحه ترور ائمه جمعه - كه به شهداي محراب معروف شدند - غلامرضا حسني هم در فهرست ترور منافقين قرار گرفت كه معروف‎ترين اين ترورها زماني شكل گرفت كه تروريست انتحاري در قامت نمازگزاران مسجد جامع به سمت حسني رفت و خواست او را در آغوش بگيرد و بمب را منفجر كند. درست در آن لحظه حساس، حسني كه متوجه ماجرا شده بود، قبل از آن‎كه تروريست بمب را منفجر كند، با ضربات رزمي او را به زمين زد و محافظانش بر سر او ريختند و از زير لباس هايش نارنجك و تي ان تي يافتند.

بعدها كه حسني اين خاطره را در جمع ساير ائمه جمعه تعريف كرده بود، آيت‎ا... اشرفي اصفهاني به مزاح به او گفته بود: "آقاي حسني! شما از اين كارها بلديد ولي ما كه پير هستيم." چند روز بعد، آيت‎ا... اشرفي اصفهاني در محراب ترور شد و به شهادت رسيد.

حسني يك بار هم در تهران ترور شد و جالب اين‎كه خودش شخصاً با تروريست درگير شد و دقايقي به تبادل آتش با يكديگر پرداختند. در اين حادثه كه در 13 مرداد 1360 رخ داد، حسني و پسرش عبدالحق كه جزو محافظينش بود به‎شدت زخمي شدند.

خانه‎اي براي شيعيان ايرلند

حسني بعد از اين ترور، براي معالجه به لندن اعزام و در آن‎جا با شيعيان ايرلند آشنا شد. در طول دوره معالجات به اين نتيجه رسيد كه لازم است شيعيان آن كشور مقر و پايگاهي داشته باشند و از اين رو، خانه اهل بيت(عليهم السلام) را براي شيعيات ايرلند راه اندازي كرد و در مراجعت به ايران، وجوهاتي را از برخي علما جمع اوري كرد و به خانه شيعيان ايرلند فرستاد.

دست آخوند بايد به جيب خودش باشد

حسني، قبل از انقلاب كشاورزي مي‎كرد و دامداري. مرغداري داشت و باغ بزرگ سيب در روستاي بزرگ آباد. او بعد از انقلاب نيز به رغم آن‎كه از امكانات سياسي فراواني برخوردار بود، باز به همان كشاورزي و دامداري ادامه داد و چند نفر از فرزندانش را نيز در همين عرصه مشغول به كار كرد. خودش دراين باره مي‎گويد:معتقدم آخوند بايد دستش به جيب خودش باشد...وقتي آخوند چشمش به جيب ديگران باشد هر قدر هم عزت نفس داشته باشد، بالاخره يك روزي از پاي درمي‎ايد و با يك وجه مختصر به‎عنوان وجوه شرعي بازي مي‎خورد و ملعبه دست افراد ناباب مي‎شود... يكي از رموز موفقيت خودم را - البته اگر موفق باشم - در همين استقلال مالي مي‎دانم.

باغ‎ها و دامداري حسني، در دوران دفاع مقدس، يكي از منابع كمك رساني به جبهه‎ها بودند. اهالي اروميه شهادت مي‎دهند كه در فصل برداشت محصول، حسني به فرماندهان لشكر عاشورا و ديگر يگان‎ها خبر مي‎داد كه بياييد سهم بچه‎هاي جبهه را ببريد و كاميون‎هاي سيب، از باغ‎هاي حسني به سمت جبهه‎ها مي‎رفت و همين گونه شير و گوشت از دامداري وي.

گاه مي‎شد كه يك وانت ميوه مقابل يك پادگان توقف مي‎كرد و راننده مي‎گفت: "اين‎ها را آقاي حسني فرستاده، بدهيد سربازها بخورند." و مشابه اين صحنه درباره نهادهاي حمايتي مانند كميته امداد و بهزيستي بارها تكرار شده است.

كشاورزي، بخش مهمي از وجود شخصي حسني و دغدغه‎هاي اجتماعي اوست. حسني قبل از انقلاب، در "ماه داغي" سدي به ارتفاع 22 متر براي رونق كشاورزي منطقه ساخت كه هنوز مردم منطقه از آب آن استفاده مي‎كنند.او حتي درباره محل دفنش نيز وصيت كرده است كه او را در زميني كه در آن امكان كشاورزي هست دفن نكنند. حسني مي‎گويد: روبه روي روستاي زادگاهم، كوهي سنگي وجود دارد كه امكان كشاورزي در آن وجود ندارد، وصيت كرده ام مرا آن‎جا دفن كنند.