همسر گرامی! من و تو میدانیم که انقلاب اسلامی که همان اسلام است اکنون در زمان و مکانی واقع شده است که برای پیروزی آن نباید از هیچ کمکی دریغ کرد. باید به دیگران بفهمانیم که اسلام قربانیان بزرگی از آغاز تا کنون داده و راحت به دست ما نرسیده و باید برای آن طبق وظیفهای که داریم و خدا از ما خواسته کوشش کنیم. سستی ما در این زمان باعث میشود تا در روز قیامت مورد مؤاخذه و باز خواست خدا قرار گیریم و آن وقت است که پاسخی برای گفتن نداریم.
خدا! من، برای یافتن تو به جبهه آمدم. برای آمادگی صعود، برای حس کردن الطاف الهیه. برای دیدن به چشم دل. تمام آرزویم اخلاص در عمل است. اگر خدای نخواسته نیتم پاک نباشد، ای وای، ای وای که در قعر دوزخم. امروز در این غروب تصمیم خودم را گرفتهام. من میروم. بر مشامم میرسد هر لحظه بوی کربلا.
من فرزند این ملت و اسلام هستم و خانواده من در میان این ملت است.
ای ملت مسلمان و دلیر شما که عزیزان خود را در راه انقلاب از دست دادید و فرزندانی شهید در راه گسترش امر قرآن سپردید، مواظب رهبر و اسلام باشید.
برادر و خواهرم! درخت اسلام را که پیامبر اسلام کاشته حفظ کنید. من در نزد خدا با شما ملت اتمام حجت میکنم که اگر شما حافظ رهبر جانشینانش قرآن و اسلام باشید، به صراط مستقیم هدایت میشوید.
سردار حاجحسین کاجی میگوید: بعد از جنگ، در حال تفحص در منطقه کردستان بودیم که به طرز غیرعادی جنازه شهیدی را پیدا کردیم. از جیب شهید، یک کیف پلاستیکی درآوردم. داخل کیف، وصیتنامه قرار داشت که کاملاً سالم بود و این چیز عجیبی بود. در وصیتنامه نوشته بود من سیدحسن بچه تهران و از لشکر حضرت رسول (ص) هستم.
پدر و مادر عزیزم! شهدا با اهل بیت ارتباط دارند. اهل بیت، شهدا را دعوت میکنند...
شهید نوجوان ما، بهاءالدین طالبی، در حالی که هنوز در آستانه بلوغ کامل بود، با نگاهی فراتر از سن خود، هشداری هوشمندانه به جامعه داد. او در وصیتنامهاش، بر حفظ وحدت، پایبندی به نماز و روزه، و بهویژه صداقت با رهبری تأکید کرده و تفرقه را عامل بدبختی مسلمانان میداند؛ پیامی که امروز بیش از هر زمان دیگری با مسائل روز جامعه ما، گره خورده است.
- من خودم را لایق نمیدانم که در جواب ندای هل من ناصر ینصرنی به امام کبیرمان لبیک بگویم... ولی از امام (ره) میخواهم که مرا دعا کند تا بلکه نزد خداوند مورد قبول واقع شوم و به درجهای که در نهایت شهادت است برسم.
- خدایا شکر میکنم که مرا آزاد آفریدی تا آزاد فکر کنم تا بتوانم بندگیات را به جای آورم.
- خدایا! شکر تو را که مرا پاسدار انقلاب خمینیات قرار دادی تا اینکه بتوانم خونم را فدای حسینت بکنم.
- خدایا! شکر تو را که مرا از این نعمت انقلاب سرخ خمینی برخوردار نمودی و به آن درجهای رساندی که لیاقتش را نداشتم.
خدایا تو را گواه میگیرم که در طول این مدت از شروع انقلاب تاکنون، هر چه کردم برای رضای تو بوده و سعی داشتم همیشه خود را مورد آزمایش و آموزش در مقابل آزمایشها قرار دهم.
خدایا، ای معبودم و معشوقم و همه کس و کارم. نمیدانم در برابر عظمت تو چگونه ستایش کنم؛ ولی همینقدر میدانم که هر کس تو را شناخت، عاشقت شد و هر کس عاشقت شد، دست از همه چیز شسته و به سوی تو میشتابد و این را به خوبی در خود احساس کردم و میکنم.
شکر خداوند را بواسطه نعمتهای بیکرانی که به این حقیر عنایت فرمود. نعمت حیات، توفیق درک اسلام ناب محمدی (ص) و پیروی از معصومین (ع)، نعمت زیستن در سایه انقلاب اسلامی و نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران را درک و سربازی امامان عزیزتر از جانم رهبر کبیر انقلاب اسلامی و مقام معظم رهبری حمد و شکر خداوند متعال را بواسطه توفیق عضویت در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، توفیق حضور در جبهههای دفاع مقدس، تنفس و زندگی در کنار دوستان شهیدم، توفیق سربازی و خدمت به ملت بزرگ ایران، هر چه بگویم و شکر کنم قطرهای از اقیانوس بیکران نعمتهای الهی را هم به جا نیاوردهام.
یکی از شهدا که داخل یک سنگر نشسته بود و ظاهراً تیر یا ترکش به او اصابت کرده و شهید شده بود را یافتیم. خواستیم بدنش را داخل یک کیسه بگذاریم و جمع کنیم که انگشت و انگشتر وسط دست راست او، نظرمان را جلب کرد. از آن جالبتر اینکه، تمام بدن کاملاً اسکلت شده بود؛ ولی آن انگشت، سالم و گوشتی مانده بود. خاکهای روی عقیق انگشتر را که پاک کردیم، اشک همهمان درآمد. روی آن نوشته شده بود: «حسین جانم!»