«یا خودمون برمیگردیم یا برنمیگردیم؛ ولی کار باید انجام بشه» باور به این موضوع است که خلبان قهرمان ایرانی را سوار بر جنگندههای قدیمی کرده و به دل سفری میزند که عملاً بیبازگشت است؛ مگر آنکه معجزهای در کار باشد. شهید امیر سرتیپ دوم خلبان مجید کاظمی، یکی از همین قهرمانان ایرانی بود که روز 11 اسفند 1404 با جنگنده سوخو-24 به دل سامانههای لایهلایه دشمن زد و آتشبهجان پایگاه راهبردی العدید آمریکا انداخت. (چهارشنبه 7 مرداد 1405) پس از ماهها تفحص، پیکر یکی از عقابهای آسمان ایران به میهنش بازگشت. تلاش برای تفحص پیکر همسفران شهید کاظمی همچنان ادامه دارد.
صحبتهای زهرا به اینجا که میرسد، بغضش میترکد و با گریه میگوید: خیلی سخت بود که به بچهام بگویم دیگر بابا نداری. آن هم این بابا که آنقدر محبت داشت. به سلاله گفتم: مگه خدا دروغ میگه؟ خدا تو قرآن گفته شهدا زندهاند. بابا هم زنده است و با ما زندگی میکند. ما را تنها نمیگذارد. همیشه با من و تو و سلین زندگی میکند.
سه نفر از فرزندان حضرت آیتالله سید مجتبی، سه نفر از فرزندان حضرت حاجآقا مسعود، سه نفر از فرزندان خانم سیده هدی، یک نفر از فرزندان حاجآقا میثم و یک نفر از فرزندان شهید بشریخانم را به دنیا آوردهام.
صبیهها و عروس خانمهای خانواده رهبر انقلاب مانند سایر مردم به مطب مراجعه میکردند. پرونده پزشکی داشتند، معاینات دوران بارداری برای آنها انجام میشد و در صورت نیاز به آزمایش یا سونوگرافی به همان مراکز درمانی متعارف مراجعه میکردند. مردم آنها را میدیدند اما نمیدانستند که متعلق به چه خانوادهای هستند.
چهل و پنج دقیقه پیش از باران بمب و موشک، وقتی حامد میرزایی خانه را ترک کرد و درِ پشت پلاک ۱۲ را بست، همهچیز در ساختمان سر جای خودش بود. خانه فقط کمی حالوهوای خانهتکانی داشت. حامد دم درِ واحدشان به چشمهای اشکآلود محدثه گفته بود نگران نباشد، زود به خانه برمیگردد. اما وقتی با صداهای انفجار به سمت خانه برگشت، هیچچیز نمانده بود.
از نظر معنوی نیز بسیار فعال بود؛ شبهای جمعه زیارت عاشورا برقرار میکرد و در مراسم عزا و عزاداری پیشقدم بود. فرمانده ایشان تعریف میکرد که شب حادثه، شیفت ایشان نبود و استراحت بود؛ اما احساس وظیفه کرد و به کلانتری آمد
رفتار او مردانه بود و اگر کسی مشکل داشت سریع به من اطلاع میداد تا پیگیری کنیم. برایش فرقی نمیکرد فرد ایرانی، افغانی یا پاکستانی باشد؛ میگفت: «چون شیعه امیرالمؤمنین هستیم، باید حال همدیگر را بپرسیم، حتی اهل سنت.»
پانزدهم مرداد ماه سالروز شهادت حجتالاسلام مصطفی ردانیپور از رزمندگان دفاع مقدس است، برای آشنایی بیشتر با این شهید، متن ذیل را مطالعه کنید.
شهید حجتالاسلاموالمسلمین مصطفی ردانیپور در سال ۱۳۳۷، در یکی از خانههای قدیمی منطقه مستضعفنشین اصفهان متولد شد. پدرش از راه کارگری و مادرش از طریق قالیبافی مخارج زندگی خود را تأمین و آبرومندانه زندگی میکردند و از عشق و ارادت سرشاری نسبت به ائمه اطهار (علیهم السلام) برخوردار بودند، تا آنجا که با همان درآمد ناچیز، جلسات روضهخوانی ماهانه در منزلشان برگزار میشد.
حاجیه خانم «مریم کارگر یزدی» در را که به رویمان میگشاید، میگوید هر کجا که راحت هستید بنشینید و ما جایی روبه روی تصویر کوچکِ شهدای این خانواده را انتخاب میکنیم. او قبل از هر چیز تاکید میکند: هر چه میخواهید بنویسید فقط کاری نکنید ریا شود.
«یک میلیارد همین الان بهت به دلار میدم اگه آزادم کنی! تو فقط این دستبند رو باز کن، سه سوته جیم میشم و میرم...» یکی از لیدرهای اصلی اغتشاشات بود. ماشینهای مردم را آتش میزد، آن هم نه یک،ی نه دوتا، یک دفعه میدیدی هرچه ماشین در یک راسته خیابان بود را آتش زده. تمام تنش بوی بنزین میداد. رد سیاه دوده بر دستهایش مانده بود. جوان بود. سنش حوالی ۳۰ میچرخید. سی و یک، سی و دو یا... درست نمیدانم. اما خوب یادم مانده وقتی دستگیرش کردیم، سرش را چسباند زیر گوشم و پیشنهاد رشوه داد.
با همسر برادر شوهرم، دوست بودیم که ایشان، من را به خانواده همسرم معرفی کرد و برای خواستگاری آمدند. روز خواستگاری تاکید کرد هر کجا ظلم باشد، آرام نمینشیند و برای دفاع میرود. من هم این شرط را قبول کردم.
قبل از ازدواج، به اینکه همسفر زندگی مشترکتان چه خصوصیتی داشته باشد، فکر میکردید؟ ویژگی خاصی برای شما مهم بود؟