سیدهاشم منیری
مقدمه
به نوشته مؤسسه تاریخ مطالعات ایران، تحلیل مناسبات فکری آیتالله خامنهای و سید قطب، فصلی کلیدی در تاریخ اندیشه سیاسی اسلام معاصر است. در دهههای 13۴۰ و 13۵۰، همزمان با سیطره مارکسیسم و پروژه «سکولاریزاسیون آمرانه» پهلوی، آیتالله خامنهای با ترجمه آثار مبنایی قطب، به بازخوانی ضرورت پیوند «دین و دولت» پرداختند. این پژوهش با تمرکز بر دو اثر «آینده در قلمرو اسلام» و «ادعانامهای علیه تمدن غرب»، درصدد تبیین چرایی این گزینش راهبردی است. فرضیه اصلی نوشتار بر این استوار است که این اقدام، فراتر از نفوذ معنوی اخوانالمسلمین، پاسخی هوشمندانه به ضرورت تاریخی ابداع یک «راه سوم» در تقابل با دوقطبی لیبرالیسم ـ کمونیسم بود. نوشتار حاضر با واکاوی بستر تاریخی، نشان میدهد که چگونه این ترجمهها، اسلام را بهمثابه یک «برنامه جامع زندگی» و بدیلی تمدنی در زیستجهان انقلابی ایران تثبیت کردند.
بستر تاریخی: نیاز به یک «مانیفست» انقلابی
پیش از ورود به تحلیل محتوایی، واکاوی بافتار تاریخی و اتمسفر فکری حاکم بر دهههای ۱۳۴۰ و ۱۳۵۰ ضرورت دارد. در این مقطع، فضای روشنفکری ایران تحت سیطره دو گفتمان کلان قرار داشت: الف) گفتمان مدرنیزاسیون پهلوی؛ که مبتنی بر غربگرایی و باستانگرایی بود؛ ب) گفتمان چپ (مارکسیسم)؛ که ادبیات مبارزه، انقلاب و عدالتخواهی را در انحصار خود داشت و بهمثابه جذابترین گزینه برای نسل جوان معترض تجلی یافته بود. در این میان، جریان سنتی حوزههای علمیه غالباً بر رویکردهای غیرسیاسی مداومت میورزید و یا از زبانی کلاسیک بهره میبرد که توان اقناع و جذب نسل نوپای دانشگاهی را نداشت. در این منظومه، آیتالله خامنهای در کانون فعالیتهای فکری مشهد، در جستوجوی زبانی بود که اسلام را نه در قالب مناسک فردی و عبادی؛ بلکه بهمثابه یک «نظامواره اجتماعی و سیاسی» صورتبندی کند. ایشان بهدنبال تئوریزه کردن مفاهیمی بنیادین همچون «حکومت»، «مبارزه با طاغوت» و «جامعهسازی اسلامی» بود؛ مفاهیمی که پیشتر در مصر، توسط سید قطب با نگاهی منسجم تدوین شده بود.
از این منظر، برگردان آثار سید قطب توسط آیتالله خامنهای، فراتر از یک فعالیت صرفاً علمی، یک «انتخاب راهبُردی و آگاهانه» در جهت بازپسگیری مرجعیت فکری از جریانهای رقیب بود. دلایل این گزینش راهبردی را میتوان در محورهای زیر تلخیص نمود.
الف) ارائه اسلام بهمثابه یک مکتب
سید قطب در منظومه فکری خود، در پی اثبات این مدعا بود که اسلام نه یک آیین فردی؛ بلکه یک سیستم جامع با قابلیت مدیریت کلان جامعه است. آیتالله خامنهای در مقدمه حکیمانه خود بر کتاب «آینده در قلمرو اسلام»، بر این نکته پای میفشرند که این اثر، اسلام را نه صرفاً آیینی برای رستگاری در ساحت اخروی؛ بلکه دینی «زندگیساز» و معطوف به ساحت گیتی تبیین میکند. ایشان با این رویکرد، درصدد ارائه گزارهای بودند که نشان دهد اسلام واجد طرحی منسجم برای اداره جهان است و بهعنوان یک «بدیل تمدنی»، توانایی رقابت و جایگزینی با دو قطب حاکم، یعنی کمونیسم و لیبرالیسم را دارد. در همین راستا، سید قطب بر این باور پای میفشارد که هم اردوگاه غرب و هم جهان کمونیسم، بهرغم تکاپوهای فنّاورانه و سیاسی، در بازشناسی حقیقت ارزشهای انسانی ناکام ماندهاند. از منظر او، «برنامه اسلامی» منحصر به مقطعی خاص از تاریخ نیست؛ بلکه «مانیفستی ابدی» برای بشریت است که غایت آن، استقرار تشکیلاتی برای یک زندگی آباد، آزاد، و در شأن کرامت انسانی و مرضیِ پروردگار است. بسیاری از آثار سید قطب که به زبان فارسی برگردان شد، بر همین بنیاد، یعنی نقد بنیانهای ماتریالیستی (مادیگرایی) و ضرورت گریزناپذیر تشکیل «حکومت اسلامی» استوار بود؛ از همین رو، در عصری که روشنفکران عرفیگرا، دین را پدیدهای متعلق به گذشته و میراثخوار سنت میپنداشتند و آینده را در انحصار علم تجربی و ماتریالیسم تاریخی میدیدند، سید قطب با زبانی فخیم، نثری شاعرانه و استدلالهایی مبتنی بر «فطرت بشری»، نویدبخش این حقیقت بود که آینده در قلمرو اسلام رقم خواهد خورد.
ب) خلق ادبیات مبارزه و جهاد
سید قطب از ادبیاتی حماسی و شورانگیز بهره میبرد که در بطن خود، واژگانی گفتمانساز را بازتعریف میکرد. مفاهیمی همچون «جاهلیت مدرن»، «حاکمیت الهی» و «طاغوت»، دقیقاً همان منظومه معنایی مورد نیاز انقلابیون ایران برای مشروعیتزدایی از نظام سلطنت بود. آیتالله خامنهای با ترجمه این آثار، در واقع «مهمات فکری» لازم را برای کنشگران مذهبی فراهم آوردند تا با پیوند زدن آرمانهای نهضت اسلامی در ایران به جنبشهای بیدارگر در جهان عرب، جبههای مستحکم در برابر رژیم پهلوی ترسیم کنند. از سوی دیگر، اقدام یک روحانی برجسته شیعه به ترجمه آثار یک نظریهپرداز سنیمذهب، حامل پیامی راهبردی با عنوان «درد مشترک» بود. مواجهه با خصم مشترک (امپریالیسم، صهیونیسم و استبداد داخلی)، زمینهساز کمرنگ شدن مرزهای سنتی فرقهای گشت. ایشان با این رویکرد فرامذهبی، نشان دادند که «اسلام سیاسی» از مرزهای مذهبی فرا رفته است و امت اسلامی میبایست حول محور قرآن و استکبارستیزی به وحدت ارگانیک دست یابد. برآیند غایی این حرکت، نفی همزمان کمونیسم و استعمار، و اهتمام به تربیت «امتی مبارز» جهت پیریزی بنیانهای حکومت اسلامی بود. از این منظر، آثار ترجمهشده توسط ایشان، نوعی «اعتمادبهنفس تمدنی» را در کالبد جوانان مسلمان دمید؛ به گونهای که آنان خود را نه نیروهایی حاشیهای؛ بلکه پیشگامان و معماران تقدیر آینده جهان بازیافتند.
ج) نقد بنیادین غرب
کتاب «ادعانامهای علیه تمدن غرب»، درونمایهای فراتر از یک نقد سیاسی ساده دارد؛ این اثر در واقع یک نقادی اخلاقی و روانشناختی بر ساحت تمدن غربی است که در آن، سید قطب فرآیند اضمحلال سوژه انسانی و سرگشتگی فزاینده «انسان ماشینی» را در ساختارهای نظام سرمایهداری به تصویر میکشد. استدلال مرکزی قطب بر این پایه استوار است که غرب، بهرغم جهشهای فنّاورانه، دچار نوعی «تهیشدگی معنایی» و انحطاط انسانی گشته است؛ به گونهای که ابزارهای علمی، نه تنها مسیری برای درک حقیقت وجودی بشر نگشودهاند؛ بلکه در هزارتوی مادیگرایی، دسترسی به ساحت قدسی انسان را دشوارتر ساختهاند. در این قرائت، سه جریان فکری بهعنوان عوامل کلیدی در فروکاستن شأن انسانی مورد نقد قرار میگیرند: الف) داروینیسم؛ با بازتعریف بیولوژیک انسان در تراز «حیوانوارگی»؛ ب) ماتریالیسم دیالکتیک؛ با تقلیل تطورات تاریخی و انگیزههای بشری به «جبر اقتصادی»؛ ج) روانکاوی فرویدی؛ با محصور نمودن تمام ساحتهای وجودی انسان در «غریزه جنسی». از منظر سید قطب، برآیند این رویکردها چیزی جز ویرانی کرامت انسانی و آشفتگی ساختار زندگی نبوده است. این تحلیل برای انقلابیون ایران که در پی براندازی هژمونی غربگرایی پهلوی بودند، ابزاری نظری و بسیار کارآمد تلقی میشد. آیتالله خامنهای نیز در مقدمه تحلیلی خود بر این اثر، از پدیده «خودباختگی» و «فراموشی خویشتنِ خویش» در جوامع شرقی بهعنوان آفتی بنیادین یاد میکنند؛ بحرانی که بهزعم ایشان، جایگزین اصالت، شرافت و ویژگیهای متعالی هویت انسانی شده است. ازاینرو، هر دو متفکر تنها راه نجات انسان را توسل به اسلام بهعنوان یک مکتب و بهعنوان یک برنامه زندگی میدانند.
د) مفهوم جاهلیت مدرن
یکی از کلیدیترین مفاهیم در منظومه فکری سید قطب، صورتبندی مجدد واژه «جاهلیت» است؛ قطب معتقد بود جوامع معاصر، که خارج از دایره احکام الهی اداره میشوند، در وضعیتی موسوم به «جاهلیت مدرن» به سر میبرند. آیتالله خامنهای با پذیرش اصل این انگاره، به بومیسازی و بازتعریف کارکردی آن در بافتار سیاسی ایران مبادرت ورزیدند. ایشان برخلاف قرائتهای رادیکال و تکفیری که «بدنه جامعه» را هدف قرار میدادند، مفهوم جاهلیت را متوجه «نظام سیاسی حاکم» (رژیم پهلوی) و هژمونی فرهنگی غرب ساختند. بدینسان، واژه جاهلیت نه بهعنوان ابزاری برای تکفیر تودهها؛ بلکه بهمثابه دالی برای مشروعیتزدایی از حاکمیت طاغوت به کار گرفته شد. در امتداد این بحث، مفهوم «حاکمیت الهی» بهعنوان محوریترین کلیدواژه در اندیشه سیاسی اسلامگرایی تجلی یافت؛ به این معنا که حاکمیت الهی از مجرای نیابت عامه امام معصوم (علیهمالسلام) در ساحت سیاسی تجسد مییابد. بهرغم این تفاوتهای ساختاری در مقام اجرا، هر دو متفکر در یک نقطه بنیادین، یعنی «ماهیت ذاتاً سیاسی اسلام» و بازشناسی سکولاریسم بهعنوان راهبردیترین خصم تمدنی جهان اسلام، به وحدت نظر رسیدند.
نتیجه
همسویی راهبُردی آیتالله خامنهای با اندیشههای سید قطب را باید در چهارچوب «نقد رادیکال مدرنیته سکولار» و بهمثابه ابزاری معرفتشناختی برای تدوین مانیفست انقلاب اسلامی قلمداد کرد. ایشان با درک ضرورتهای زمانه، مفاهیم انتزاعی قطب را در بستر مبارزه عملی با رژیم پهلوی بازخوانی کردند. علاوه بر این، اهمیت تاریخی این ترجمهها گویای آن است که انقلاب اسلامی ایران پدیدهای «ایزوله» و صرفاً محدود به مرزهای مذهبی نبود؛ بلکه بخشی از یک موج فراگیر بیداری اسلامی در سطح جهانی محسوب میشد که از اخوانالمسلمین در مصر تا نیروهای مذهبی در ایران را در بر میگرفت. آیتالله خامنهای با این کنش فکری، «پل ارتباطی» مستحکمی میان نواندیشی دینی اهل سنت و فقه سیاسی شیعه بنا نهادند؛ بنابراین، ترجمههای یادشده صرفاً یک فعالیت زبانی نبودند؛ بلکه نوعی «دیپلماسی انقلابی» و تلاش برای ایجاد یک جبهه متحد اسلامی در برابر هژمونی شرق و غرب به شمار میآمدند که فرآیند شکلگیری هویت نوین جهان اسلام را سرعت بخشیدند.