پایاننامههای حوزوی در ترازوی منشور حوزه پیشرو
محمدرضا آتشین صدف
حوزهی علمیهی امروز، با هزاران پژوهشگر و انبوهی از طرحهای پژوهشی، در اوج کمّی تاریخ خود قرار دارد. امام شهید (اعلی الله مقامه الشریف) در منشور «حوزهی پیشرو و سرآمد»، از این ظرفیت سخن گفتهاند. ایشان، آن را «ثروتی بزرگ برای امروز جامعه و ظرفیتی عظیم برای فردای کشور و امت» خواندهاند
حوزهی علمیهی امروز، با هزاران پژوهشگر و انبوهی از طرحهای پژوهشی، در اوج کمّی تاریخ خود قرار دارد. امام شهید (اعلی الله مقامه الشریف) در منشور «حوزهی پیشرو و سرآمد»، از این ظرفیت سخن گفتهاند. ایشان، آن را «ثروتی بزرگ برای امروز جامعه و ظرفیتی عظیم برای فردای کشور و امت» خواندهاند؛ از منظر او، این ثروت، باید به «طراحی نظامات ادارهی جامعه» و «ترسیم خطوط اصلی تمدن نوین اسلامی» بینجامد و میدانیم که در غیر این صورت، حوزه دچار فرصتسوزی خواهد شد.
نگارنده در این یادداشت، 144 عنوان پایاننامهی مصوب سطح سه و چهار در حوزه را به گونهای گذرا بررسی کرده است؛ هدف از این مطالعه آن بوده است که رویکرد غالب در نظام موضوعیابی حوزه کشف و ارزیابی شود. برای این کار، سه صفحهی نخست سامانهی پایاننامههای حوزه (هر صفحه شامل 48 عنوان) به اجمال مرور شدهاند. معیار بررسی نیز سه معیار مستخرج از منشور بوده است: «طراحی نظامات اجتماعی»، «امتداد اجتماعی فلسفه»، «ترسیم و ترویج تمدن نوین اسلامی».
در میان عناوین بررسیشده، سه الگوی تکراری به چشم میخورد که شایستهی تأمل است. نخستین الگو، غفلت از نظامات در پژوهشهای فقهی است. برای نمونه، سه عنوان «ماهیت و احکام عقد استصناع و نسبت آن با بیع سلم»، «تطبیق حکم شرعی مزارعه بر عقود بانکی» و «بررسی فقهی حجر ناشی از الزامات قانونی» را در نظر بگیرید. این عناوین، بهجای نسبتسنجی با نظام بانکداری اسلامی، نظام حقوقی حجر یا نظام قراردادهای صنعتی، صرفاً به مسائل جزئی پرداختهاند و گویی در خلأ تعریف شدهاند.
الگوی دوم، فقدان امتداد اجتماعی در پایاننامههای فلسفی است. عناوینی چون «بررسی تشکیک در مراتب هستی براساس اصالت وجود و یا ماهیت»، «بررسی ارجاع علم حصولی به علم حضوری از منظر علامه طباطبائی و شاگردان» و «بررسی تطبیقی تعیّن معنا در نگرش ویتگنشتاین دوم و نگرش شهید صدر»، همگی در فضایی انتزاعی و درونفلسفی باقی ماندهاند و نسبتی با چالشهای اجتماعی امروز ندارند.
سومین الگو، تاریخنگاری بهجای الگوسازی تمدنی است. اکنون این سه عنوان را بازبینی کنیم: «فرایند تحول دینداری از بعثت تا رحلت پیامبر (ص)»، «فرایند تحول فرهنگی جامعه از بعثت تا رحلت پیامبر (ص)» و «بررسی عوامل اقبال ایرانیان به مکتب تشیع تا پایان عصر رضوی (ع)». این عناوین، صرفاً تحولی را توصیف یا فرایندی را تبیین کردهاند؛ اما از استخراج الگو برای آینده، غفلت ورزیدهاند.
با این نگاه، بهنظر میرسد که کمیسیونهای محترم تصویب، میتوانند موضوعاتی را که نسبت روشنی با معیارهای پیشگفته ندارند، از فهرست اولویتها خارج کنند. البته شاید بتوان برخی پژوهشهای بنیادی را از این قاعده مستثنا دانست؛ به شرط آنکه واجد ظرفیت نظری لازم برای پیوند با نظامات، امتداد اجتماعی، یا الگوسازی تمدنی باشند.
در پایان، شاید این پرسش مطرح شود که آیا میتوان صرفاً با «عنوان» قضاوت کرد؟ در پاسخ باید گفت: آری قضاوت جامع و قطعی تنها با مطالعهی محتوای پایاننامهها میسر است؛ اما هدف این بررسی، شناسایی رویکرد غالبی در موضوعات بود، نه قضاوت دربارهی جنبههای گوناگون پایاننامهها؛ هر چند بر اساس تجربه عرض میکنم که بعید است حتی با ارزیابی محتوای این پایاننامهها، به نتیجهای متفاوت دست یافت؛ مگر اینکه عنوانها، به درستی انتخاب نشده باشد!
پرسش دیگری که شاید از سوی خوانندهی محترمی طرح شود این است که آیا تحقیقات خرد، نمیتوانند تکههایی از جورچین تمدنسازی به شمار آیند؟ روشن است که کسی منکر اهمیت تحقیقات خرد نیست؛ اما تفاوت است میان «تکهی جهتدار» و «تکهی بیربط» در «نسبتسنجی آغازین». اگر هر پژوهش خردی، از همان ابتدا جایگاه خود را در نظام کلان مشخص کند و بداند که به کدام بخش از کدام نظام تعلق دارد، آنگاه به «تکهای کارآمد» تبدیل میشود؛ بنابراین اگر نقدی هست متوجه «بینسبتی» است، نه اصل پژوهشهای خرد.
روحانیت و ظرفیت همزبانی با اقشار جامعه
حسن یونسی

در سال 1357، مردم ایران در شهرهای گوناگون به خیابانها آمدند. این حضور گسترده، پاسخی بود به دعوت روحانیت. اما پرسشی که کمتر به آن پرداخته شده، این است که چرا این دعوت در آن مقطع خاص، تا این اندازه مورد پذیرش قرار گرفت؟ صرف تکرار این جمله که «مردم به روحانیت اعتماد داشتند»، پاسخ کاملی نیست. باید دید چه شرایطی سبب شد دعوت روحانیت در آن روزها به یک تصمیم جمعی تبدیل شود.
نخستین نکته، پایان یافتن امید مردم به اصلاح از درون نظام بود. تا پیش از سال 1357، بخشی از جامعه هنوز تصور میکرد شاید بتوان از راه گفتوگو، فشار قانونی یا اصلاحات محدود، وضعیت را تغییر داد. اما بسته شدن فضای سیاسی، سرکوب پیدرپی اعتراضها و بیاعتنایی رژیم به خواستههای عمومی، این امید را از بین برد. در چنین فضایی، مردم به دنبال مرجعی میگشتند که هم از پشتوانه مردمی برخوردار باشد و هم از قدرت کافی برای ایستادن در برابر حکومت برخوردار. روحانیت تنها نهادی بود که هر دو ویژگی را داشت.
نکته دوم، توانایی روحانیت در ایجاد هماهنگی میان نارضایتیهای پراکنده بود. پیش از آن، اعتراضها بیشتر محلی و مقطعی بود؛ گروهی در یک شهر اعتصاب میکردند، جمعی در شهری دیگر به خیابان میآمدند؛ اما این حرکتها به هم پیوند نمیخورد. روحانیت با استفاده از شبکه مساجد، منبرها و هیئتهای مذهبی، توانست این اعتراضها را به یک جریان واحد تبدیل کند. اعلام یک تاریخ مشخص برای راهپیمایی، یا تعیین شعاری مشترک برای همه شهرها، کار سادهای نبود. این هماهنگی زمانی ممکن شد که روحانیت به عنوان محور قرار گرفت و مردم نیز پذیرفتند که برای رسیدن به نتیجه، باید حرکتی منظم داشته باشند.
نکته سوم، زبان مشترک روحانیت با مردم بود. در حالی که گروههای سیاسی با ادبیات پیچیده و مفاهیم وارداتی سخن میگفتند، روحانیت با زبان دین حرف میزد؛ زبانی که برای عموم مردم آشنا بود. واژههایی چون «ظلم»، «قیام»، «تکلیف» و «شهادت» برای مردم معنا داشت و میتوانست آنان را به حرکت وادارد. این زبان، احساسات مردم را برانگیخت؛ اما در همان حال، به آنان یک چارچوب فکری نیز میداد؛ چارچوبی که در آن، مبارزه با رژیم نه یک انتخاب، بلکه یک وظیفه دینی و اخلاقی شمرده میشد.
نکته چهارم که شاید کمتر مورد توجه قرار گرفته، نقش تصمیمهای رژیم در تقویت جایگاه روحانیت بود. هر بار که حکومت به مساجد حمله میکرد، روحانیان را بازداشت میکرد یا به تظاهرات مذهبی توهین مینمود، در واقع درستی مسیر روحانیت را در نگاه مردم تأیید میکرد. مردم از این برخوردها نتیجه میگرفتند که رژیم از نفوذ روحانیت میترسد و همین ترس، نشانه قدرت روحانیت بود. به این ترتیب، هر اقدام سرکوبگرانه، به جای تضعیف حرکت، آن را قویتر میکرد.
در نهایت، باید پذیرفت که تظاهرات سال 1357 یک رویداد صرفاً مذهبی یا صرفاً سیاسی نبود. این حرکت، محصول ترکیبی از نارضایتی عمومی، از دست رفتن امید به اصلاح، وجود شبکهای قابل اعتماد برای سازماندهی، و زبانی مشترک میان رهبران و مردم بود. روحانیت توانست این عوامل را کنار هم قرار دهد و از آنها یک نیروی اجتماعی بسازد. به همین دلیل، وقتی مردم به خیابانها آمدند، دیگر نه به عنوان جمعیتی پراکنده؛ بلکه به عنوان یک اراده عمومی عمل میکردند؛ ارادهای که دیگر حاضر به عقبنشینی نبود. رژیم پهلوی اما تا آخرین روزها تصور میکرد این موج فروکش خواهد کرد؛ غافل از آنکه این موج، نه یک هیجان زودگذر، بلکه نتیجه یک تصمیم جمعی و آگاهانه بود.
تظاهرات 1357 را شاید بتوان از یک منظر، پایان یک دوران و آغاز دوران دیگر دانست؛ دورانی که در آن، مردم دریافتند قدرت اصلی نه در کاخها؛ بلکه در خیابانها و در ارادهای است که از باورهای مشترک برمیخیزد. آن روزها ثابت شد که اگر مردم به میدان بیایند و از خواسته خود مطمئن باشند، هیچ قدرتی توان ایستادگی در برابرشان را ندارد. تجربهای که برای نسلهای بعد نیز به یادگار ماند.