چهل و پنج دقیقه پیش از باران بمب و موشک، وقتی حامد میرزایی خانه را ترک کرد و درِ پشت پلاک ۱۲ را بست، همهچیز در ساختمان سر جای خودش بود. خانه فقط کمی حالوهوای خانهتکانی داشت. حامد دم درِ واحدشان به چشمهای اشکآلود محدثه گفته بود نگران نباشد، زود به خانه برمیگردد. اما وقتی با صداهای انفجار به سمت خانه برگشت، هیچچیز نمانده بود.
ظاهراً موشک در طبقه چهارم، واحد پدر و مادر حامد منفجر شده و از طبقه چهارم هیچ بقایایی پیدا نشده که مثلاً قابل شناسایی باشد. این طبقه به همراه طبقه سوم، بیشترین آسیب را در ساختمان ۱۹ واحدی پلاک ۱۲ داشتهاند. در طبقه چهارم پدر و مادر، عمو و دخترعمه حامد حضور داشتند بهاضافه خدمتکاری که برای کار آمده بود.
حامد میرزایی در روز هجدهم اسفند، تنها ۴۵ دقیقه پس از ترک خانه، همسر، پدر، مادر، پدربزرگ، مادربزرگ و ۸ عضو دیگر خانوادهاش را در بمباران محله رسالت تهران از دست داد. او که اکنون تنها بازمانده ۱۲ شهید خانواده میرزایی است، از شناسایی پیکرهای تکهتکه شده عزیزانش، نبود پدر در میان بقایا، مشکلات حقوقی و مالی پس از حادثه و وعدههای عمل نشده مسئولان میگوید.
چهل و پنج دقیقه پیش از باران بمب و موشک، وقتی حامد میرزایی خانه را ترک کرد و درِ پشت پلاک ۱۲ را بست، همهچیز در ساختمان سر جای خودش بود. خانه فقط کمی حالوهوای خانهتکانی داشت. حامد دم درِ واحدشان به چشمهای اشکآلود محدثه گفته بود نگران نباشد، زود به خانه برمیگردد. اما وقتی با صداهای انفجار به سمت خانه برگشت، هیچچیز نمانده بود.
همه را از دست داده بود: پدر، مادر، همسر، پدربزرگ، مادربزرگ، عمو، عمه، شوهرعمه و باقی آن دوازده نفری که دلبسته هم بودند. خانواده میرزایی از دههها پیش در آن زمین ریشه داشتند. آقا ماشاءالله، پدربزرگ حامد که پلاک ۱۲ کوچه جاجرودی در محله رسالت را سال ۶۳ در سه طبقه ساخته بود، حدود هفت سال پیش دوباره آن را ساخت و یک آپارتمان ۲۰ واحدی از آن درآورد.
میخواست همگی دور هم باشند؛ حتی نوهها هم در آن ساختمان واحد داشتند. اما ظهر هجدهمین روز اسفند پارسال، چهار موشک در کوچه جاجرودی در حوالی میدان رسالت فرود آمد. کوچه زیر و رو شد و دستکم در همان حوالی ۲۴۰ واحد بهطور کامل تخریب شد.
با اینکه فاصله محل کار حامد میرزایی با خانه تقریباً پنج دقیقه بود، به خاطر شلوغی و ترافیک نمیشد با ماشین به آنجا برود؛ بنابراین ماشین را در خیابان به غریبهای سپرد تا برایش پارک کند و خودش به خانه رسید. سر کوچه که رسید، هنوز به همان گمان بود که مثلاً فقط پایگاه بسیج داخل کوچه را زدهاند. همانجا رفیقش را دید و پرسید: «مگه خونه زدن؟» دوستش جواب داد: «کل کوچه رو زدن»
سراسیمه و آنطور که شاید هیچوقت فراموش نکند، به داخل کوچه جهید. بوی دود میآمد و همهجا را خاک گرفته بود. از اولین نفراتی بود که به خانه رسید. اسکلت ساختمان فروریختهای را میدید که دیگر شبیه خانه نبود. سعی کرد از همان راهپلهها به طبقه دوم که همسرش در آنجا بود برود؛ اما نتوانست. راهپلهها فرو ریخته بود، دیوارها شکافته شده بودند و اشیای متلاشیشده همهجا دیده میشد. کمکم از پایین سر و صدا شنیده شد و متوجه شد نیروهای امدادی هم رسیدهاند. ساختمان همچنان در حال سوختن بود و او مدام نام پدر، مادر، همسر و دیگر اعضای خانوادهاش را صدا میزد.
«یک قدم با تیمارستان فاصله دارم»
«همان ساعتهای نخست، دو نفر از طبقه اول زنده بیرون آمدند و دو نفر هم از طبقه پنجم. وقتی اینها را شنیدم امیدوار شدم که از خانواده ۱۲-۱۳ نفری من هم بالاخره کسی زنده بیرون بیاید. اما بعد از چهار - پنج ساعت بچههای امداد و هلالاحمر گفتند با این حجم آوار و آتشسوزی دیگر امکان ندارد کسی زنده باشد. بدترین اتفاقی که میتواند برای هر کسی رقم بخورد همین است و بعد تازه مجبور باشید پیکرها را شناسایی کنید. صحنههایی که دیدم آنقدر عذابآور بود که هیچوقت از ذهنم پاک نمیشود. من یک قدم با تیمارستان فاصله دارم. مثلاً یک پا پیدا میشد، من یک ساعت پا را نگاه میکردم تا ببینم برای پدرم است یا پدربزرگم. پیکرها و برخی قطعات بدن با فاصله پیدا میشد؛ مثلاً یک دست سر کوچه پرتاب شده بود یا روی پشتبام خانه. صحنههایی که دیدم قابل گفتن نیست. امیدوارم هیچکس چنین روزها و اتفاقاتی را تجربه نکند. اگر این صحنهها را درباره پدر و مادرم میدیدم شاید تا الان دیگر زنده نبودم.»
پیکر مادربزرگ پس از یک ماه پیدا شد. ماشاءالله میرزایی، پدربزرگ حامد و مالک اصلی پلاک ۱۲، هم همان روزها پیدا شد؛ پیرمردی که سال ۱۳۱۳ به دنیا آمده بود و با اینکه ۹۲ سال داشت، اصلاً شبیه یک پیرمرد ۹۲ ساله نبود. هر روز، دو ساعت در پارک ورزش میکرد و بدمینتون دست میگرفت. خیلی سالم بود. از او فیلمی هم دارد که در حال ورزش توضیحاتی میدهد. اصلاً انگار نه انگار این سن و سال را دارد.
پیدا نشدن پیکر پدر و مشکلات حقوقی
بیشتر از بیست روز از حادثه گذشته بود که فقط یک تکه کوچک انگشت از پیکر مادر حامد پیدا شد؛ اما از پیکر پدر همان تکههای کوچک هم پیدا نشد. سعید میرزایی از سالها پیش همراه همسرش ژیلا غفاریان، یک نمایندگی بیمه در همان نزدیکی داشتند و با هم کار میکردند. حامد حتی وقتی ازدواج کرد هم هر روز آنها را میدید و این اولینبار است در این ۳۰ سال، چهار ماه تمام هیچکدام را ندیده است. «مادر را تقریباً یک ساعت قبل از انفجار دیده بودم؛ اما پدرم… به من گفتند که ساعت دو و ده دقیقه مغازه را بسته و به خانه آمده. شاید حدود ده دقیقه یا یک ربع قبل از انفجار بود که با پدرم صحبت کردم و گفت: "میخوام برم خونه بخوابم، یه ذره سرم درد میکنه." فکر میکنم در آن لحظات خواب بوده.»
حالا که پیکر پدر پیدا نشده، علاوه بر غم و اندوه از دست دادن، مشکلات حقوقی و قانونی بسیاری برای او به عنوان تنها وارث رقم خورده است. با اینکه آواربرداری و خاکبرداری ساختمان تمام شده و حالا هم قرار است آن را بسازند؛ ولی هیچکس در این مورد پاسخگو نیست و نمیداند باید چهکار کند. حتی در جریان آواربرداری، با استفاده از دستگاهی تخصصی که به گفته مسئولان نمونه مشابهی از آن در کشور وجود نداشت، نزدیک به ۷۰ نقطه در محل حادثه شناسایی شد که احتمال وجود بقایای پیکر در آنها مطرح بود. به او گفتهاند نتایج بررسیها نشان میدهد بقایای یافت شده از نظر ژنتیکی با خانواده او مطابقت دارد و برای کارشناسان محرز است که فرد موردنظر در محل حادثه حضور داشته است.
با این حال هنوز وضعیت حقوقی و اداری پرونده روشن نیست. وعده دادهاند پس از پایان آواربرداری و تکمیل مراحل قانونی، مدارکی متناسب با وضعیت «جاویدالاثر» صادر خواهد شد؛ اما تاکنون مشخص نشده مسئول پیگیری این موضوع، کدام نهاد است. این بلاتکلیفی فقط یک مسئله عاطفی نیست؛ زندگی روزمره حامد متوقف شده است و تا زمانی که وضعیت حقوقی پرونده مشخص نشود، بسیاری از امور اداری و مالی خانواده و بحثهای مرتبط با بیمه معلق میماند. خانه نیز به نام پدرش بوده و هرگونه تصمیمگیری درباره آن، از بازسازی گرفته تا انتقال مالکیت، به تعیین وضعیت پرونده وابسته است. «حداقل باید مشخص شود این فرآیند چقدر زمان میبرد و کدام نهاد مسئول پیگیری آن است.»
آن ۲۰ روز نفسگیر؛ رنجها و گلایهها
ظاهراً موشک در طبقه چهارم، واحد پدر و مادر حامد منفجر شده و از طبقه چهارم هیچ بقایایی پیدا نشده که مثلاً قابل شناسایی باشد. این طبقه به همراه طبقه سوم، بیشترین آسیب را در ساختمان ۱۹ واحدی پلاک ۱۲ داشتهاند. در طبقه چهارم پدر و مادر، عمو و دخترعمه حامد حضور داشتند بهاضافه خدمتکاری که برای کار آمده بود. «برای هر کس شاید در حد تکهای استخوان پیدا شد؛ اما از پدرم و شوهرعمهام هیچچیزی پیدا نشد. احمد میرزایی، پسرعموی پدرم با اکرم میراسماعیلی، همسرش و مهدیان پسر ۱۸ سالهشان که برای کنکور درس میخواند هم آنجا بودند.»