از نظر معنوی نیز بسیار فعال بود؛ شبهای جمعه زیارت عاشورا برقرار میکرد و در مراسم عزا و عزاداری پیشقدم بود. فرمانده ایشان تعریف میکرد که شب حادثه، شیفت ایشان نبود و استراحت بود؛ اما احساس وظیفه کرد و به کلانتری آمد
رفتار او مردانه بود و اگر کسی مشکل داشت سریع به من اطلاع میداد تا پیگیری کنیم. برایش فرقی نمیکرد فرد ایرانی، افغانی یا پاکستانی باشد؛ میگفت: «چون شیعه امیرالمؤمنین هستیم، باید حال همدیگر را بپرسیم، حتی اهل سنت.»
شهید عباس اسدی، از شهدای فراجای استان قم در اغتشاشات صهیونیستی ـ آمریکایی است که در شامگاه ۱۸ دیماه ۱۴۰۴ به دست تروریستهای مسلح به شهادت رسید. خبرگزاری رسا گفتگویی با خانوادهای شهید انجام داده که با هم میخوانیم:
پدر شهید
اخلاق شهید
عباس اسدی فرزند این مرز و بوم بود؛ به طوری که در هر کوی و برزن، اخلاق و کردارش زبانزد خاص و عام بود. در تمام طول عمرش، حتی یک بار ندیدم که با کسی تند صحبت کند؛ حتی اگر من با او با لحنی تند سخن میگفتم، او همواره با خوشرویی و روی باز پاسخم میداد. اخلاق او چنان عمیق و نیکو بود که آدم از معاشرت با او لذت میبرد و اکنون که او در میان ما نیست، تنها افسوس میخورم. تمام دوستان، همکاران و اهل محل، میگویند که او اخلاقی ویژه و منحصربهفرد داشت و در تمام زندگیاش جز خدمت به مردم هدفی نداشت.
اهمیت مسجد و بسیج
به دلیل شغلش، مراجعین زیادی به او مراجعه میکردند و همه دوستان و آشنایان تماس میگرفتند و از او تعریف میکردند. او همیشه از نظر قانونی به مردم راهنمایی میکرد و کارها را به درستی پیش میبرد. اهل محل و فامیل از او بسیار راضی بودند. من در تمام عمرم ندیدم که با پدر، مادر، خواهر یا هیچیک از اطرافیان قهر کند یا انتقادی کند. یکی از دلایل پرورش این اخلاق، تربیت او در پایگاه بسیج و مسجد بود. او واقعاً یک بچه ولایی، پشتیبان و سرسخت ولایت فقیه بود.
توصیه من به نسل جوان این است که خانوادههای محترم اگر میخواهند فرزندانشان سعادتمند شوند، آنها را با مسجد، پایگاههای بسیج و کانونهای فرهنگی آشنا کنند؛ چرا که این امر بسیار مؤثر است. بچه که در پایگاه بسیج رشد کند، با انقلاب و نظام رشد میکند. ما خودمان از سال ۱۳۵۵ (۱۵ سالگی) مقلد حضرت امام بودیم و از ۱۷ سالگی در انقلاب و مبارزات حضور داشتیم. فرزندانمان نیز در فضای انقلابی، جنگ و جهاد بزرگ شدند.
شهید عباس اسدی از حدود ۱۸ سالگی به من اصرار میکرد که میخواهد در یک ارگان نظامی (ارتش، سپاه یا نیروی انتظامی) خدمت کند و نیروی انتظامی را انتخاب نمود. اگرچه موانع گزینش زیادی وجود داشت؛ اما او با پشتکار و اصرار برطرف کرد و استخدام شد. هدف او فقط خدمت به نظام بود و این روحیه را از بسیج آموخته بود.
ایشان حدود ۱۰ سال بود در کلانتری ۱۵ خرداد خدمت میکرد. از نظر معنوی نیز بسیار فعال بود؛ شبهای جمعه زیارت عاشورا برقرار میکرد و در مراسم عزا و عزاداری پیشقدم بود. فرمانده ایشان تعریف میکرد که شب حادثه، شیفت ایشان نبود و استراحت بود؛ اما احساس وظیفه کرد و به کلانتری آمد. فرمانده میگفت شهید اسدی دست به سینهاش زد و گفت: «تا من هستم هیچ غصه نخورید» و با گرفتن بلندگو از دست فرمانده، با توجه به اینکه بچه محل بود و مردم او را میشناختند، به میان جمعیت رفت و با حرفهای دلسوزانه و پدرانه آنها را آرام کرد. او میگفت: «من هم مثل شما معترضم، من هم چهار تا بچه دارم و سفرهام خالی است؛ اما راه اعتراض این نیست.» مردم تا حدی آرام شده بودند که یک نامرد از پشت با چاقو به او حمله کرد و مظلومانه به شهادت رسید.
اهمیت دوست و رفیق
من به پدران و مادران جوانان توصیه اکید میکنم که اجازه ندهند فرزندانشان با رفقای بد و انحرافی ارتباط پیدا کنند. خانوادهها باید با صحبت کردن درباره زمان طاغوت و مقایسه آن با امروز، بچهها را آگاه کنند. ما در زمان طاغوت در روستا بودیم و حتی آب شرب و پل نداشتیم و مردم از بیآبی کوچ میکردند؛ اما امروز به برکت انقلاب خدمات زیادی رسیده است. جوانان اگر میخواهند سعادتمند شوند، باید به ولایت فقیه بچسبند و از نظام جمهوری اسلامی حمایت کنند تا دعای رهبری شامل حالشان شود.
خانوادهها بسیار نقش مهمی دارند. متأسفانه در این آشوبها، برخی جوانان فریب خوردند و اکنون در بازداشت هستند. از جوانان عزیز نیز میخواهم که خدای نکرده راه انحراف نروند و اجازه ندهند خون شهدا پایمال شود. این درخت تنومند انقلاب و جمهوری اسلامی به خون شهیدان آبیاری شده است.
مادر شهید
شهید عباس اسدی دارای اخلاق و رفتاری بسیار نیکو بود و محبت خاصی به اطرافیان داشت. ایشان احترامی ویژه و بینظیر نسبت به والدین قائل بود. به فرزندانش آموزش داده بود که هنگام ورود به خانه، ابتدا دست مرا بوسند و ادای احترام کنند.
از ابتدای ماه رجب، نوعی آشوب و اشتیاق خاصی در دلش افتاده بود؛ انگار منتظر این لحظه بود و میدانست که باید چنین شهادتی داشته باشد. او واقعاً از خدا شهادت را گدایی میکرد، حتی برای آن فرزند خردسال و حتی برای جنینی که در شکم همسرش بود. به همسرش میگفت: «خواهش میکنم به این بچه بگو برای من دعا کند.» او به همه، فارغ از ایرانی یا افغانی بودن، حتی به کسانی که دینداری کمتری داشتند، التماس میکرد که بیایید و برای همدیگر دعا کنیم. همیشه میگفت: «شما اول برای من دعا کنید، بعد من برای شما دعا کنم.»
در سه روزی که من دعای امداوود را در مسجد میخواندم و فرزندانم را به اعتکاف برده بودم، ایشان نیز برای فرزندانش خوراکی فرستاده بود و به همسرش گفته بود: «به بچهها بگویید که من نمیتوانم بیایم؛ اما برای من دعا کنید تا شهید شوم.» او چقدر گدای این شهادت بود.
شب حادثه، با اینکه ساعت کاریاش نبود؛ اما برای کمک به همکاران رفته بود. به من زنگ زد و پرسید: «حاج خانم کجایی؟» گفتم: «در مسجد محلهمان.» گفت: «خوش به حالت، برای من دعا کن.» گفتم: «کدام را؟ عاقبتبهخیری یا شهادت؟» گفت: «همان آخری را... خیلی سفت بخواه، دیرم نشود.» سپس آمد و همسرش را نزد دکتر برد و بعد به پیش من آمد. من از نماز جماعت برگشته بودم و افطار نکرده بودم. به او نگاه کردم و گفتم: «لابد هنوز افطار نکردهای.» گفت: «نه.» پاشدم تا برایش چای بیاورم، اما دستم را گرفت و گفت: «بشین، میخواهم کمی به تو نگاه کنم.»
گفتم: «عباس، فکر میکنی این شلوغیها چه میشود؟ یعنی حریف ما و مملکت ما شدهاند؟» او با قاطعیت گفت: «حاج خانم به ایمانت شک میکنی که اینطور میگویی؟ چرا فکر میکنی آنها حریف ما میشوند؟ آنها حریف ما نیستند. درخت انقلاب اینقدر پربار است و از زمان امام حسین (ع) خون به پای آن ریخته شده که خشک نمیشود. در ضمن، الان وقت ظهور است و ما باید آماده شویم. هر جا میروی این را بدان که اگر من شهید شدم، تو فقط پیامرسان باشی و گریه نکن. باید از خانوادهها شروع شود. خانوادهها باید بچههایشان را تربیت کنند. وقتی نماز را از بچهها گرفتند، چادر از دخترهایمان گرفتند و فرهنگ بچهها را به سمت غرب کشیدند، بچهها گمراه شدند. اینها بچههای ما را به سمت خودشان کشیدند. غرب روی جوانان ما کار کرد و آنها را از راه درست آورد.»
او با این حرفهای دلنشین، من و همه را آرام کرد. استرسی که در دل داشتیم از هجوم آشوبگران را با گفتن اینکه «ظهور نزدیک است و ما اینقدر تلاش میکنیم که رهبرمان آسوده باشد»، برطرف نمود.
از همان کودکی، وقتی کلاس پنجم را تمام کرد، علاقه داشت هم درس بخواند و هم کار کند. من قالیباف بودم و به او گفتم: «پدر و برادرت کار میکنند تا تو درس بخوانی.» اما او میگفت: «مادر، من درس میخوانم؛ اما دوست دارم کار کنم و دستم در جیب خودم باشد.» حتی وقتی میخواست برود سر کار یا پیش کسی برود، میگفت: «بیا ببرمت پیش او، اگر تو راضی نباشی من نمیروم.» بعد از مدرسه درس میخواند، سپس سر کار میرفت و درآمدش را جمع میکرد و به من میداد و میگفت: «این را نگهدار برای زمانی که نیاز شد.» وقتی میخواستیم برای حج تمتع ثبتنام کنیم و کمبود پول داشتیم، او پولهایش را داد و کمک کرد. محبت و احترامش از همان کودکی چنین بود.
رفتار او مردانه بود و اگر کسی مشکل داشت سریع به من اطلاع میداد تا پیگیری کنیم. برایش فرقی نمیکرد فرد ایرانی، افغانی یا پاکستانی باشد؛ میگفت: «چون شیعه امیرالمؤمنین هستیم، باید حال همدیگر را بپرسیم، حتی اهل سنت.» یک روز آمد و گفت همسایه افغان ما که شوهرش تصادف کرده و صاحبکار حاضر به پرداخت هزینه نیست، مشکل دارد. من رفتم خانهشان و دیدم هیچچیز ندارند. عباس پیگیری کرد و صاحبکار را قانع کرد که هزینه درمان و بیمه را بدهد، چون این مهمان مملکت ماست. انقدر مسئولیتپذیر بود که دوست داشت کار کسی را راه بیندازد.
سبک تربیتی شهید
او فرزندانش را عادت داده بود که صبحها که بیدار میشوند، دور تا دور خانه عکس شهدا را ببینند و به آنها سلام کنند. میگفت: «بابا به شهید ابراهیم هادی و شهید حججی سلام کن، بگو انشاءالله امام زمان بیاید ما هم ببینیمشان.» بچهها را به روضه میبرد و برایشان خوراکی میگذاشت تا سینه بزنند. خودش در مسجد رشد کرده بود و فرزندانش را نیز در مسجد بار آورده بود. همیشه اول و آخر حرفش رهبری بود؛ میگفت: «اگر رهبرمان بگوید سیاه، ما هم میگوییم سیاه.»
توصیهام این است که واقعاً وقت بگذارید برای بچهها. حتی اگر جوان هستند، باز هم تربیتپذیرند. خواهش من از خانوادهها این است که تلاش خودشان را مثل سالهای قبل ادامه دهند. دشمن میخواهد این مسیر را قطع کند؛ اما ما باید قویتر شویم. این بچه، بچه من نبود؛ بچه مملکت بود. همه شهدا، چه نظامی و چه غیرنظامی، برای امنیت ما جان دادند. سزاوار نیست که خونشان پایمال شود. باید تقاص خون این بچهها گرفته شود. هر جور که صلاح میدانند (نه اینکه آزاد کنند)، باید برخورد کنند. خودشان را جای ما بگذارند که پنج تا بچه داریم، حالا باید چه کنیم؟ اینها از خودمان بودند، مسلمان بودند و کاری خداپسندانه انجام دادند.
من بچهام را هدیه به رهبر کردم. هر کاری دولت صلاح بداند انجام دهد. از روز اول هم گفتم خدایا بچههایم را طوری قرار بده که فقط خدمتگزار اسلام باشند. حتی امروز صبح سر نماز گفتم: «خدایا این یکی را قبول کردی، اگر بقیه ما هم صلاحیت برای رهبری دارند، جانفشانی میکنیم تا رهبرمان خوشحال باشد و خم به ابروش نیاید.» خدا را شکر میکنیم که شهادت افتخار ما شد.