در شب دوم سفر به یزد، با جمع کوچکی از عکاسان و فیلمبردارها با مینیبوس به محله صاحبالزمان (عج) رفتیم و بدون جلب نظر، یکییکی وارد خانه پدر شهیدان ابراهیمیمقدم شدیم. پدر شهیدان دقیقهای بیشتر نبود که فهمیده بود آقا قرار است به خانهشان بیایند. نمیتوانست آرام بگیرد. برافروخته بود و به در و دیوار نگاه میکرد تا مطمئن شود همه چیز مرتب است. گاه لب به دندان میگزید و گاه دستها را بالا میبرد و خدا را شکر میکرد. حال خودش را نمیفهمید. میگفت: چه سعادتی! باورم نمیشود! خواب میبینم یا بیدارم! همهمهای توی راهرو شنیده شد و آقا وارد شدند. صدای گریه پدر شهیدان بلند شد.
چند سال پیش در جایی سخنرانی داشتم و وجوه اشتراک امام و مقام معظم رهبری را مطرح میکردم. فردی یادداشتی به من داد که مقام معظم رهبری چقدر حقوق میگیرند. من شب بعد به شرح این مسئله پرداختم که من در متن کل امور مالی امام (ره) و دفتر امام بودهام و شاهدم که ریالی از وجوهات شرعی و بیتالمال استفاده نکرده و تماماً از نذورات و هدایایی که به آنها میرسد استفاده میکنند.
(حجتالاسلام والمسلمین محمدحسن رحیمیان)
موضوع مهمی که میخواهیم بر آن تاکید کنم این است که تمام پیشرفتهای ما از نظر فنی و فنّاوری، مرهون حمایتهای حضرت آقاست؛ اگر میبینید که امروز صنعت دفاعی در نقطه اوج قدرت ایستاده، مرهون تدابیر رهبری است که بعضاً به جزئیات فرمودهاند چه کاری را انجام دهید.
در زمانی که در وزارت دفاع بودم، ایشان شخصاً در خصوص پروژههای هوایی، دریایی، زیردریایی و موشکی شخصاً پیگیری و سوال میکردند و اگر امروز صنعت دفاعی کشورمان پیشرفته است، حاصل تدابیر، پیگیری، سوال و تعقیب موضوع توسط ایشان است.
در دیداری که رهبر شهید انقلاب از جانبازان شهر مقدس قم داشتند، از اولین نفری که مقابل در مستقر بود شروع به معانقه و روبوسی نمودند. هر یک از آنان دست خلف صالح حضرت امام (رحمهالله) را میبوسیدند و بر صورت و چشمان خود میمالیدند. گاهی گریه میکردند و دست بر گردن معظم له میانداختند. از آنجا که برخی از عزیزان جانباز روی چرخهای خود نشسته بودند، ایشان به حالت خمیده باقی میماندند و صحبتهای آنان را گوش میدادند.
یکی از جانبازان عرض کرد: آقا من تقاضا دارم که انگشترتان را به عنوان یادگاری به من بدهید.
وظیفه خود میدانم این مهم را به مردم مسلمان و انقلابی ایران بگویم که من از وضع منزل حضرت آیت الله خامنهای مطلع هستم. در خانه مقام معظم رهبری هرگز بیش از یک نوع غذا بر سر سفره نیست. خانواده ایشان روی موکت زندگی میکنند. روزی به منزل ایشان رفتم، یک فرش مندرس و پوسیده زیر پاهایم پهن بود که من از زبری و خشنی آن فرش – که ظاهراً جهیزیه همسر ایشان بود – اذیت میشدم، از آنجا برخاستم و به موکت پناه بردم.