آقای امیر محمدی از ارادتمندان حضرت امام حسین (علیهالسلام) میگوید:
یکی از شبهای جمعه مقارن ساعت یک بعد از نیمه شب به تخت فولاد، مزار مؤمنین و علماء بزرگ اصفهان رفته تا در دعای کمیل تکیه کازرونی، در جوار بقعه و مزار علامه فقیه سید محمدباقر درچهای شرکت کنم.
چون زیاد از شب نگذشته بود و هنوز تا برپایی دعای کمیل وقت زیادی بود، مردم همه در خواب بودند و آرامش و سکوت شبانگاهی همهجا، از جمله تکیه کازرونی را فرا گرفته بود.
شنیدم امام صادق (علیهالسلام) فرمودند: هنگامی که حسین بن علی (علیهماالسلام) متولّد شدند، حقتعالی به جبرئیل امر فرمودند که در ضمن هزار فرشته دیگر به زمین فرود آید و از طرف خدا و خودش به رسول خدا (صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم) تهنیت بگوید.
از حضرت آیتالله آقا موسی شبیری زنجانی نقل شده است که: در سفری که امام خمینی (ره) و پدرم برای زیارت به مشهد مقدس رفته بودند، امام در صحن حرم امام رضا (علیه السلام) با سالک الی الله حاج حسنعلی نخودکی مواجه میشوند. امام امت (ره) که در آن زمان شاید در حدود سی الی چهل سال بیشتر نداشت، وقت را غنیمت میشمارد و به ایشان میگوید با شما سخنی دارم. حاج حسنعلی نخودکی میگوید: من در حال انجام اعمال هستم، شما در بقعه حر عاملی (ره) بمانید من خودم پیش شما میآیم. بعد از مدتی حاج حسنعلی میآید و میگوید چه کار دارید؟
شیخ سلیمان ندوی، از روحانیون نامدار پاکستان، نقل شده است که گفت: روزی به دیدار اقبال لاهوری رفتم و به او گفتم: بسیار شگفتآور است که من و امثال من که عمری را در تحصیل علوم مذهبی صرف کردهایم و متخصّص شدهایم، هیچکدام نتوانستهایم به اندازه شما در نشر معارف اسلامی و تأثیر آن در میان مردم موفق باشیم؛ اما چطور شما تا به این اندازه موفق بودهاید؟ اگر ممکن است علت موفقیت خود را بیان کنید.
اقبال در پاسخ شیخ سلیمان ندوی گفت: اگر به زعم شما توانسته باشم در این باره موفقیتی به دست آورده باشم، عمل به توصیهای است که پدرم به من کرده است:
روزی پادشاهی از شهر بازدید میکرد که با یک مرد خردمند رو به رو شد؛ چون از احوالات و خرد و دانش آن مرد مطلع بود از او خواست که به قصر پادشاهیاش بیاید.
وقتی پیر حکیم به دربار پادشاه آمد؛ پادشاه از او پرسید: «درباره حکمت و خرد تو چیزهای زیادی شنیدهام. میخواهم از تو سؤالی بپرسم، اما اگر نتوانی به سؤال پاسخ دهی، مجازات خواهی شد».
پیر خردمند لبخندی زد و پذیرفت؛ البته چارهای جز پذیرفتن نداشت.
پادشاه از او پرسید: بهترین عضو بدن انسان کدام است؟ آیا میتوانی آن را با خود بیاوری؟
امام حسن عسکری (صلوات اللّه و سلامه علیه) حکایتی فرمودند:
روزی زنی نزد حضرت فاطمه زهرا (علیها السلام) وارد شد و گفت: مادری دارم ضعیف و ناتوان که برای انجام نماز، مسئلهای برایش پیش آمده و مرا فرستاده است تا پاسخ آن را از شما دریافت نمایم.
حضرت زهرا (علیها السلام) پس از گوش دادن به سخنان آن زن، جوابش را دادند و آن زن دو مرتبه سؤال خود را تکرار کرد و حضرت دوباره جواب او را دادند.
حضرت امام صادق (علیهالسلام)، به نقل از پدران بزرگوارش (علیهمالسلام) حکایت میفرمایند: «در زمان مولای متقّیان، امیرالمومنین علی (علیهالسلام)، مدّتی باران نازل نشد.
پس عدهای از اهل کوفه نزد امیرالمومنین (علیهالسلام) حضور یافته و ضمن اظهار ناراحتی از نیامدن باران، تقاضا کردند تا حضرت از درگاه خداوند، طلب نزول باران نمایند.
امیرالمومنین علی (علیهالسلام) خطاب به فرزندشان حضرت اباعبدالله الحسین (سلاماللهعلیه) فرمودند: ای حسین! حرکت کن و برای این اهالی از درگاه خداوند متعال درخواست بارش باران نما.