روزی دو بازرگان به حساب معاملههایشان میرسیدند. در پایان، یکی از آن دو به دیگری گفت: طبق حسابی که کردیم، من یک دینار به تو بدهکار هستم.
بازرگان دیگر گفت: اشتباه میکنی! تو یک و نیم دینار به من بدهکار هستی؟
آن دو بر سر نیم دینار با هم اختلاف پیدا کردند و تا ظهر برای حل آن با هم حرف زدند؛ اما باز هم اختلاف، سر جایش ماند. هر دو بازرگان از دست هم خشمگین شدند و با سر و صدا تا غروب آفتاب با هم درگیر بودند.
سرانجام بازرگان اولی خسته شد و گفت: بسیار خوب! تو درست میگویی! یک روز وقت ما به خاطر نیم دینار به هدر رفت.
فرزند آیت اللّه علامه امینی، آقای دکتر محمد هادی امینی مینویسد: پس از گذشت چهارسال از فوت مرحوم آیت اللّه العظمی علامه امینی نجفی، پدر بزرگوارم مؤلف کتاب الغدیر یعنی سال 1394 هجری قمری، شب جمعهای قبل از اذان فجر، وی را در خواب دیدم. او را شاد و خرسند یافتم. جلو رفته و پس از سلام و دستبوسی عرض کردم: پدر جان! در آنجا چه عملی باعث سعادت و نجات شما گردید؟ گفتند: چه میگویی؟ مجدّداً عرض کردم: آقا جان! در آنجا که اقامت دارید کدام عمل موجب نجات شما شد؛ کتاب الغدیر یا سایر تألیفات یا تأسیس و بنیاد کتابخانه امیرالمؤمنین (علیهالسلام)؟
در مورخ 05/05/1367 در عملیات آزادسازی جاده خرمشهر اهواز که همزمان با عملیات مرصاد در منطقه شلمچه انجام گرفت، دشمن که با شکست مذبوحانهای مواجه شده بود، برای جبران شکست خود، اقدام به بمباران شیمیایی منطقه نمود. بنده نیز به شدت از ناحیه اعصاب، داخلی، ریه، چشم و پوست شیمیایی شدم و با آمبولانس برای درمان به بیمارستانهای صحرایی پانزده خرداد دارخوین و امام حسین (علیهالسلام) خرمشهر اعزام و از آنجا به اتفاق مجروحین دیگر برای معالجه بیشتر به شهر اهواز منتقل شدیم.
در مدینه زنی بدکاره بود که به اعمال زشت معروف بود. او همسایهای داشت که همیشه بر تعزیهداری حضرت امام حسین (علیهالسلام) مواظبت مینمود. روزی به عادت همیشه مشغول تعزیه، و دیگی بر بالای آتش گذارده بود که طعامی برای عزاداران مهیا کند، آن زن فاسق احتیاج به آتش پیدا نمود، به خانه همسایه آمد تا آتش بردارد.
نزدیک آن دیگ آمد، متوجه شد آتش آن خاموش شده؛ لذا آتش آن را با فوت روشن نمود به سبب تأثیرات آتش و دود چند قطره آب از دیدگانش بیرون آمد. آتش را برداشت و به خانه خود رفت.
روزی عـربـی نـزد امام حسین (علیه السلام) آمده عرض کرد: ای پسر رسول خدا! من ضامن شدهام دیهای را بپردازم؛ ولی توان پرداخت آن را ندارم. با خود فکر کردم از کریمترین مردم کمک میگیرم و از آلمحمد (ص) کریمتر نیافتم.
فـرمـودند: سه مسئله از تو میپرسم، اگر یکی را پاسخدهی یکسوم دیه را به تو میدهم و اگر دو مسئله را جوابدهی دو سوم آن را میپردازم و اگر همه را پاسخدهی تمام آن را میدهم.
عـرض کـرد: ای پـسـر رسول خدا (ص) آیا چون تویی که اهل علم و شرفی از کسی مثل من سؤال میکند؟ فرمودند: آری از جدم رسول خدا (ص) شنیدم که فرمودند: بخشش باید به اندازه معرفت باشد.
عبداللّه بن اُبَى که ریاست منافقان مدینه را به عهده داشت، خود و یارانش از هیچگونه آزاری نسبت به پیامبر (صلی الله علیه وآله) و مسلمانان فروگذاری نکردند و پیوسته بر ضد اسلام و مسلمانان به نفع دشمنان جاسوسی و خبرچینی میکردند و بر نفاق خود آن چنان اصرار و پافشاری میورزیدند که بارها آیاتی در قرآن مجید درباره وضع ناهنجار آنان و محرومیتشان از رحمت حق و کیفیت عذابشان در قیامت نازل شد؛ ولی آن بیخبران غافل و بیدردان جاهل، دست از نفاق برنداشتند و تن به توبه و انابه ندادند.
آقای امیر محمدی از ارادتمندان حضرت امام حسین (علیهالسلام) میگوید:
یکی از شبهای جمعه مقارن ساعت یک بعد از نیمه شب به تخت فولاد، مزار مؤمنین و علماء بزرگ اصفهان رفته تا در دعای کمیل تکیه کازرونی، در جوار بقعه و مزار علامه فقیه سید محمدباقر درچهای شرکت کنم.
چون زیاد از شب نگذشته بود و هنوز تا برپایی دعای کمیل وقت زیادی بود، مردم همه در خواب بودند و آرامش و سکوت شبانگاهی همهجا، از جمله تکیه کازرونی را فرا گرفته بود.
شنیدم امام صادق (علیهالسلام) فرمودند: هنگامی که حسین بن علی (علیهماالسلام) متولّد شدند، حقتعالی به جبرئیل امر فرمودند که در ضمن هزار فرشته دیگر به زمین فرود آید و از طرف خدا و خودش به رسول خدا (صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم) تهنیت بگوید.