مرحوم آیه الله محمد حسن نجفی مشهور به صاحب جواهر در روزهای آخر زندگیش دستور داد مجلسی تشکیل شود و همه علمای طراز اول نجف اشرف در آن شرکت کنند. مجلس مزبور در محضر صاحب جواهر تشکیل گردید.
ولی شیخ انصاری در آن حضور نداشت.
صاحب جواهر فرمود: شیخ مرتضی انصاری را نیز حاضر کنید.
پس از جستجوی زیاد دیدند شیخ در گوشهای از حرم امیرالمؤمنین (علیهالسلام) رو به قبله ایستاده و برای شفای صاحب جواهر دعا میکند و از پروردگار میخواهد تا او از این مرض عافیت یابد.
بعد از فروپاشی شوروی سابق و آزاد شدن جمهوریهای مسلماننشین (و از آن جمله جمهوری نخجوان) مردم شیعه نخجوان تقاضا کردند که عدهای از جوانان خود را به حوزه علمیه قم بفرستند تا برای تبلیغ در آن منطقه تربیت شوند.
شاید کسی گمان نمیبرد که آن دوستی بریده شود و آن دو رفیق که همیشه ملازم یکدیگر بودند، روزی از هم جدا شوند. مردم یکی از آنها را بیش از آن اندازه که به نام اصلی خودش بشناسند، به نام دوست و رفیقش میشناختند. معمولاً وقتی که میخواستند از او یاد کنند، توجه به نام اصلیاش نداشتند و میگفتند: «رفیق...»
آری او به نام «رفیق امام صادق علیه السلام» معروف شده بود؛ ولی در آن روز که مثل همیشه با یکدیگر بودند و با هم داخل بازار کفشدوزها شدند، آیا کسی گمان میکرد که پیش از آنکه آنها از بازار بیرون بیایند، رشته دوستیشان برای همیشه بریده شود؟!
مرحوم راوندی به نقل از محمّد بن زید رزامی حکایت کند:
روزی در خدمت حضرت علیّ بن موسی الرّضا علیه السلام بودم که شخصی از گروه خوارج – که درون توبره و خورجین خود نوعی سلاح مسموم نهاده و مخفی کرده بود – وارد شد.
آن شخص به دوستان خود گفته بود: او گمان کرده است که چون فرزند رسولالله است، میتواند ولیعهدی طاغوت زمان را بپذیرد، میروم و از او سؤالی میپرسم، چنانچه جواب صحیحی نداد، او را با این سلاح میکشم. پس چون در محضر مبارک امام رضا علیهالسلام نشست، سؤال خود را مطرح کرد.
روزی حضرت رسول (صلّی اللّه علیه و آله)، به همراه برخی از اصحاب خود از محلّی عبور مینمودند که به نوجوانی برخوردند و پیامبر خدا (صلّی اللّه علیه و آله) به آن نوجوان سلام کردند.
نوجوان بسیار شادمان و خندان گردید. رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله، به او خطاب نمودند و فرمودند: آیا مرا دوست داری؟
امام رضا (علیهالسلام) در مجلسی پرسشهای مردم را در زمینهی مسائل دینی پاسخ میدادند که ناگهان مردی وارد شد و بعد از سلام، گفت: «ای فرزند رسول خدا! من از دوستداران شما و خاندانتان هستم. از سفر حج بر میگردم. به جهت از دست رفتن داراییام، هزینهی رسیدن به منزل ندارم؛ اگر لطف شما شامل من شود، سوی خانوادهام رفته و به محض رسیدن، به همان مقدار از جانب شما صدقه میدهم».
خواجه نصيرالدين طوسی در صدد بود تا بتواند رصدخانهای را ايجاد كند. او از خان مغول درخواست كمك كرد؛ وليكن هلاكوخان قبول نمیكرد .
روزی كه دوباره بحث در اين موضوع در گرفت هلاكوخان به خواجه گفت: چرا بايد اين همه پول صرف كار بي ارزشی مثل رصدخانه شود. مگر پيشگوییهای نجومی به چه درد میخورد و آيا میتوان از وقوع حوادث جلوگيری كرد ؟
خواجه نصيرالدين گفت: حرف شما صحيح است با پيشگویی حوادث نمیتوان نقشی در وقوع يا عدم وقوع يك حادثه داشت .
خان گفت: حال كه بیتاثير است، پس چرا اين همه پول خرج اين كار كنيم .
شخصي به نام بُريحه عباسي از طرف متوکل، مسئوليت امامت نماز جمعه شهر مدينه و مکه را بر عهده داشت و جيره خوار او بود.
جهت تقرب به دستگاه، نامه اي بر عليه امام هادي (عليه السلام) به متوکل نوشت که مضمون آن چنين بود:
«چنانچه مردم و نيز اختيارات مکه و مدينه را بخواهي، بايد امام هادي (عليه السلام) را از مدينه خارج گرداني، چون که او مردم را براي بيعت با خود دعوت کرده است و عده اي نيز اطراف او جمع شدهاند.»
بُريحه چندين نامه با مضامين مختلف براي دربار فرستاد.