یک روز دیدم علی با محمدرضا دعوا میکند. محمدرضا، علی را تهدید کرد و گفت: اگر کوتاه نیایی به بابا میگویم در مدرسه چهکار میکنی.
من با شنیدن این حرف کمی ترسیدم؛ اما آن موقع به روی خود نیاوردم. آنها کلاس دوم و سوم ابتدایی بودند و با اوضاعی که آن روزها داشت، حسابی هوایشان را داشتم.
مدتی بعد محمد را کنار کشیدم و گفتم بابا، علیرضا در مدرسه چهکار میکند؟ محمد گفت: بابا نمیدانی با پول تو جیبی که بهش میدهی چه میکند؟
من ترسم بیشتر شد و حسابی مضطرب شدم، خوب بابا بگو با آن پول چه میکند؟ جواب داد: دفتر و مداد میخرد و میدهد به بچههایی که خانوادهشان فقیر هستند.