یک روز دیدم علی با محمدرضا دعوا میکند. محمدرضا، علی را تهدید کرد و گفت: اگر کوتاه نیایی به بابا میگویم در مدرسه چهکار میکنی.
من با شنیدن این حرف کمی ترسیدم؛ اما آن موقع به روی خود نیاوردم. آنها کلاس دوم و سوم ابتدایی بودند و با اوضاعی که آن روزها داشت، حسابی هوایشان را داشتم.
مدتی بعد محمد را کنار کشیدم و گفتم بابا، علیرضا در مدرسه چهکار میکند؟ محمد گفت: بابا نمیدانی با پول تو جیبی که بهش میدهی چه میکند؟
با نوچههایش از کوچهای رد میشد، دید سیدی شال سبز به کمر بسته با کمی اثاثیه در کوچه نشسته.
از او پرسید: چرا اینجا نشستهای؟ سید گفت: صاحب خانهام جوابم کرده.
طیب به نوچههایش گفت وانت بیاورند اثاثها را داخل وانت ریختند و به خانهای نوساز بردند که طیب برای خودش ساخته بود؛ ولی هنوز در آن ننشسته بود.
طیب به سید گفت شناسنامهات را بیاور و خانه را به نامش کرد. وقتی کلید خانه را به سید میداد، گفت: از مادرت حضرت فاطمهی زهرا (سلام الله علیها) بخواه که خانهای در آن دنیا برایم فراهم کنه...
حاج باقر شیرازی از دوستان شهید هادی ذوالفقاری (شهید مدافع حرم) میگوید: هادی در لولهکشی تخصص داشت. بسیار فعال و با ایمان بود. با معرفی بنده، منزل چند تن از طلبهها را لولهکشی کرد. کار لولهکشی آب در مسجد را هم تکمیل کرد. من و هادی خیلی رفیق شده بودیم. دیگر خیلی از حرفهایش را به من میزد.
یک بار با او بحث کردم که چرا برای کار لولهکشی پول نمیگیری؟ خب نصف قیمت دیگران را بگیر. تو هم خرج داری و...
ساده زیستی شهید رجایی زبانزد عام و خاص بود. رثایی در اینباره میگوید: «شهید رجایی یک شلواری داشت که چند سالی بود آن را میپوشید و همیشه خودشان هم آن شلوار را میشستند و اتو میکردند. یا در مورد دیگری، اوایل نخست وزیری ایشان بود که برخی آقایان گفتند به خاطر فشار زیاد کاری هر روز یک عدد سیب درشت برای آقای رجایی ببریم که تقویت شوند. وقتی همان بار اول سیب را دیدند و دلیل این کار را متوجه شدند به آنها گفتند؛ فکر میکنید چطور شد که شاه شاه شد و بنی صدر شد بنی صدر. از همین رفتارهای به ظاهر ساده شروع شد.
گفت داشتم رانندگی میکردم که اطلاعیهای از رادیو پخش شد. مث اینکه مراجع فرمودند رعایت نکردن قوانین راهنمایی و رانندگی حرامه! منم یک دستم قطع شده و رانندگی کردنم خلاف قانونه! تا اطلاعیه رو شنیدم، ماشین رو زدم کنار جاده و برگشتم یه راننده پیدا کنم که منو تا فاو ببره!
(خاطرهای از زندگی سردار شهید حاج حسین خرازی، سالنامه سرداران عشق سال 1388)
زمستان بود و دم غروب کنار جاده یک زن و ُیک مرد با یک بچه مونده بودن وسط راه. من و علی هم از منطقه بر میگشتیم.
تا دیدشون زد رو ترمز و رفت طرفشون.
پرسید: کجا می رین؟
مرد گفت: کرمانشاه.
علی گفت: رانندگی بلدی گفت بله بلدم!
علی رو کرد به من گفت: سعید بریم عقب.
مرد با زن و بچهاش رفتن جلو و ما هم عقب تویوتا.
عقب خیلی سرد بود،
گفتم:
آخه این آدم رو میشناسی که اینجوری بهش اعتماد کردی؟
اون هم مثل من میلرزید، لبخندی زد و گفت:
مادر نوید میگوید: «نوید روی پیراهن سیاهش خیلی حساس بود. میگفت، «این لباس خیلی حرمت دارد.» نویدم حرمت نگهدار بود. همین بود که به آرزویش رسید. دلش میخواست شبیه اربابش شهید شود. این حرفها را به من نمیزد. توی دفترهایی که از او به یادگار مانده، نوشته است. به من فقط همیشه میگفت: «برایم دعا کن مادر...»
پسرم در وصیتنامهاش نوشته: «پدر و مادر عزیزم، و... از شما کمال تشکر را دارم که در امر تربیت بنده کوتاهی نکردید و من را با مکتب امام حسین (علیه السلام) آشنا کردید، مادرم شیر شناخت به من داد و پدرم نان حلال. انشاءالله دیدار به صبح قیامت در جوار امام حسین (علیه السلام).»
اسم محمد تهرانی را گذاشته بودیم: خلبان یگان قاطر! به او گفتم: اسیر مجروح را با قاطر ببرد. در همین حین، یکی از فرماندهان وقتی فهمید میخواهیم اسیر عراقی را به عقبه ببریم، گفت: اول شهدا را ببرید.
در جوابش گفتم: اگر جون این بنده خدا رو با اینکه دشمنه، نجات بدیم، شاید کارمان روی او اثر بذاره و او رو عوض کنه.
بچههای دیگر هم نظر مرا داشتند. عراقی مجروح را بردیم نزدیک قاطرها؛ قاطرها را نمیتوانستیم روی قله بیاوریم و قله هم در دید دشمن بود.
بعد از افطار به آقا گفتم: دیگر هیچ چیزی برای سحر و افطار نداریم، حتی نان خشک! ایشان فقط لبخند زد. این مطلب را چند بار تا وقت استراحت شبانه آقا تکرار کردم. سحر برخاست، آبی نوشید، گفتم: دیدید سحری چیزی نبود! افطار هم چیزی نداریم! باز آقا لبخند زد.