ساده زیستی شهید رجایی زبانزد عام و خاص بود. رثایی در اینباره میگوید: «شهید رجایی یک شلواری داشت که چند سالی بود آن را میپوشید و همیشه خودشان هم آن شلوار را میشستند و اتو میکردند. یا در مورد دیگری، اوایل نخست وزیری ایشان بود که برخی آقایان گفتند به خاطر فشار زیاد کاری هر روز یک عدد سیب درشت برای آقای رجایی ببریم که تقویت شوند. وقتی همان بار اول سیب را دیدند و دلیل این کار را متوجه شدند به آنها گفتند؛ فکر میکنید چطور شد که شاه شاه شد و بنی صدر شد بنی صدر. از همین رفتارهای به ظاهر ساده شروع شد.
گفت داشتم رانندگی میکردم که اطلاعیهای از رادیو پخش شد. مث اینکه مراجع فرمودند رعایت نکردن قوانین راهنمایی و رانندگی حرامه! منم یک دستم قطع شده و رانندگی کردنم خلاف قانونه! تا اطلاعیه رو شنیدم، ماشین رو زدم کنار جاده و برگشتم یه راننده پیدا کنم که منو تا فاو ببره!
(خاطرهای از زندگی سردار شهید حاج حسین خرازی، سالنامه سرداران عشق سال 1388)
زمستان بود و دم غروب کنار جاده یک زن و ُیک مرد با یک بچه مونده بودن وسط راه. من و علی هم از منطقه بر میگشتیم.
تا دیدشون زد رو ترمز و رفت طرفشون.
پرسید: کجا می رین؟
مرد گفت: کرمانشاه.
علی گفت: رانندگی بلدی گفت بله بلدم!
علی رو کرد به من گفت: سعید بریم عقب.
مرد با زن و بچهاش رفتن جلو و ما هم عقب تویوتا.
عقب خیلی سرد بود،
گفتم:
آخه این آدم رو میشناسی که اینجوری بهش اعتماد کردی؟
اون هم مثل من میلرزید، لبخندی زد و گفت:
مادر نوید میگوید: «نوید روی پیراهن سیاهش خیلی حساس بود. میگفت، «این لباس خیلی حرمت دارد.» نویدم حرمت نگهدار بود. همین بود که به آرزویش رسید. دلش میخواست شبیه اربابش شهید شود. این حرفها را به من نمیزد. توی دفترهایی که از او به یادگار مانده، نوشته است. به من فقط همیشه میگفت: «برایم دعا کن مادر...»
پسرم در وصیتنامهاش نوشته: «پدر و مادر عزیزم، و... از شما کمال تشکر را دارم که در امر تربیت بنده کوتاهی نکردید و من را با مکتب امام حسین (علیه السلام) آشنا کردید، مادرم شیر شناخت به من داد و پدرم نان حلال. انشاءالله دیدار به صبح قیامت در جوار امام حسین (علیه السلام).»
اسم محمد تهرانی را گذاشته بودیم: خلبان یگان قاطر! به او گفتم: اسیر مجروح را با قاطر ببرد. در همین حین، یکی از فرماندهان وقتی فهمید میخواهیم اسیر عراقی را به عقبه ببریم، گفت: اول شهدا را ببرید.
در جوابش گفتم: اگر جون این بنده خدا رو با اینکه دشمنه، نجات بدیم، شاید کارمان روی او اثر بذاره و او رو عوض کنه.
بچههای دیگر هم نظر مرا داشتند. عراقی مجروح را بردیم نزدیک قاطرها؛ قاطرها را نمیتوانستیم روی قله بیاوریم و قله هم در دید دشمن بود.
بعد از افطار به آقا گفتم: دیگر هیچ چیزی برای سحر و افطار نداریم، حتی نان خشک! ایشان فقط لبخند زد. این مطلب را چند بار تا وقت استراحت شبانه آقا تکرار کردم. سحر برخاست، آبی نوشید، گفتم: دیدید سحری چیزی نبود! افطار هم چیزی نداریم! باز آقا لبخند زد.
رزمندگان در دفاع مقدس مجموعهای از حالات و رفتارها را داشتند. در واقع زندگی شهدا را بخوانید مصداق بارز این جمله است که به تعداد آدمها راه وجود دارد برای رسیدن به خدا. فضای جبهه هر چه بود، شوخیها و خندهها، گریهها و عبادتها همه بوی اخلاص میداد. برای همین هم بر خلاف تمام جنگهای دنیا، رزمندگان با اینکه مشغول نبرد بودند؛ اما روحیههایشان بالا بود.
خاطرات طنز و شوخیای که بعضاً مجاهدان تعریف میکنند همانقدر دلنشین است که از خاطرات دیگرشان میگویند. جعفر طهماسبی یکی از رزمندگان آن سالها خاطرهای را از روزهای ماه رجب در یکی از سالها اینطور تعریف میکند:
موقع برگشتن از دیدهبانی، علی یوسفی را دیدم؛ از بچههای گردان قائم خرمشهر بود. در پادگان قدس همدان، دوره تخصصی انفجارات را با هم گذرانده بودیم. فکر نمیکردم او را در جزیره مجنون ببینم. چند روز قبل، عبدالعلی حقگو به هم گفته بود: یکی از بچههای گردان قائم، زیاد سراغ شما رو میگیره. علی، تخریبچی کاربلدی بود. کپی کویتیپور میخواند. مرا که دید، خواندنش گرفت.
دشمن فهمید که سلاح ضدتانک ما تمام شده است. لحظات دردناکی بود. جوانان مشتها را گره کردند و با فریاد اللهاکبر به سوی تانک حمله کردند. مبهوت شدم که چگونه میتوان با شعار اللهاکبر بر تانک غلبه کرد. نگران بودم که دوستانم را با رگبار درو نکنند. احساس کردم اگر چنگال محاصره آنها، دوستان ما را در بر بگیرد، همه شهید خواهند شد. تصمیم سختی گرفتم. راه خود را به سوی سوسنگرد کج کردم. اکبر چهرهقانی و اسدالله عسکری به من ملحق شدند.