امام باقر علیه السلام فرمودند:  به خدا سوگند که او (مهدی (علیه السلام)) مضطر (حقیقی) است که در کتاب خدا آمده می فرماید: «اَمَّن یجیب المضطر اذ ادعاه و یکشف السؤ...» بحارالانوار، ج ٥٢، ص ٣٤١ 

خلبان یگان قاطر!

اسم محمد تهرانی را گذاشته بودیم: خلبان یگان قاطر! به او گفتم: اسیر مجروح را با قاطر ببرد. در همین حین، یکی از فرماندهان وقتی فهمید می‌خواهیم اسیر عراقی را به عقبه ببریم، گفت: اول شهدا را ببرید. 
در جوابش گفتم: اگر جون این بنده خدا رو با اینکه دشمنه، نجات بدیم، شاید کارمان روی او اثر بذاره و او رو عوض کنه.
بچه‌های دیگر هم نظر مرا داشتند. عراقی مجروح را بردیم نزدیک قاطرها؛ قاطرها را نمی‌توانستیم روی قله بیاوریم و قله هم در دید دشمن بود.
محمد تهرانی، قاطرها را در سمتی از قله که به طرف نیروهای ما بود، گذاشت. وقتی برانکارد را کنار قاطر به زمین گذاشتیم، یک نوجوان بسیجی نزدیک برانکارد آمد تا با اسیر عراقی خداحافظی کند. وی به این عراقی کلی محبت کرده و به او آب و غذا داده بود و هوایش را داشت. 
اسیر عراقی با محبت به او نگاه می‌کرد. با همان نگاه، همه ما را از نظر گذراند. هر چه می‌خواست با زبان بگوید، در نگاه محبت‌آمیزش وجود داشت. ناگهان دستش را داخل جیبش برد. نمی‌دانستیم چه می‌خواهد بکند! مشت بسته‌اش را از جیب بیرون آورد، آن را طرف بسیجی گرفت، و مشتش را در کف دست او باز کرد. 
دیدم یک ناخن‌گیر است که به عنوان هدیه به او داد. حالش دگرگون شده بود و قطرات اشک از روی گونه‌هایش سُر می‌خورد و پهنای صورتش را خیس می‌کرد. دیگر چیزی بین ما رد و بدل نشد.
وی به خاطر محبت‌های ما، و از مرگ نجات پیدا کردنش، مراتب تشکرش را ابراز کرد. او را بوسیدیم و بعد هم سوار قاطر کردیم و همراه محمد تهرانی به عقبه فرستادیم.
محمدحسین منصف