امام باقر علیه السلام فرمودند:  به خدا سوگند که او (مهدی (علیه السلام)) مضطر (حقیقی) است که در کتاب خدا آمده می فرماید: «اَمَّن یجیب المضطر اذ ادعاه و یکشف السؤ...» بحارالانوار، ج ٥٢، ص ٣٤١ 

جذب به مسجد

آیت الله حائری شیرازی:
مرحوم آقا شیخ محمدحسین زاهد در یکی از مساجد مهم بازار، نماز می‌خواند. یک روزی بچه‌ها خیلی سر و صدا کردند و صدایشان به مسجد رسید. به خادم مسجد گفت: برو به سردستۀ این بچه‌ها بگو بیا امام جماعت با تو کار دارد. او در جواب خادم با همان اخلاق خودش گفت: ما که با آقا کاری نداریم؛ آقا اگر کار دارد، خودش بیاید. آقا از مسجد بیرون آمد و روی سکو نشست. او آمد و نشست و آقا با او نرم صحبت کرد و گفت: بازی‌هایتان را بکنید؛ اما اذان را که گفتند، بچه‌ها را برای نماز بیاور مسجد. گفت: باشد؛ فردا می‌آییم. فردا آمدند مسجد؛ اما وضو و نماز بلد نبودند. نگاه کردند که دیگران چطور وضو می‌گیرند. در نماز هم یکی رکوع می‌رفت، یکی سجده. بعضی از نمازگزاران آمدند به آقا گفتند: ما امروز نفهمیدیم چه نمازی خواندیم. اگر بناست این بچه‌ها به مسجد بیایند، ما دیگر اینجا نمی‌آییم. آقا گفت: شما بروید مسجد آقا سید عزیزالله.
 جمعه‌ها با آن‌ها می‌رفت تفریح. وقتی که با آن‌ها رفیق شد، شروع کرد درس‌های مقدمات را به آن‌ها یاد داد و به‌تدریج درست شدند و در بازار کاسب شدند. وقتی ایشان مریض شد و دکتر احساس کرد که دارد از دنیا می‌رود، گفت: آقا شما پسر دارید؟ ایشان به خاطر مشکلاتی ازدواج نکرده بود. گفت: بله. پانصد تا! همین‌ها بچه‌هایش بودند. آن بچه‌ای که گفته بود: «ما که با آقا کار نداریم؛ آقا اگر کار دارد، خودش بیاید»، شد رئیس یک کارخانه در تهران که اهل خیر است.  منبع: راه رشد، ج ۱، ص ۸۰ و ۸۱ .