خدا رحمت کند پدر ما را، اول ماه محرم که میرسید، میآمد بالای بسترمان و قبل از اینکه چیزی خورده باشیم، میگفت: دهانت را باز کن و یک ذره تربت میریخت توی دهانمان.
یادم هست کلاس اول یا دوم ابتدایی بودم، معلم گفت: بروید سرهایتان را اصلاح کنید. من آمدم و به پدرم گفتم: معلم گفته سرتان را اصلاح کنید. پدرم گفت: الآن دههی عاشوراست. بگذار بعد از دهه اصلاح کن.
ابوالحسن محمّد بن عبداللّه هروی میگوید: مردی از اهالی بلخ با غلامش به زیارت حضرت امام رضا علیهالسلام آمد. خود و غلامش آن حضرت را زیارت کردند. ارباب بالای سر حضرت آمد و مشغول نماز شد و غلام پایین پای حضرت به نماز ایستاد. چون هر دو از نماز فارغ شدند، به سجده رفتند و سجده را طولانی نمودند. ارباب پیش از غلام سر از سجده برداشت و غلام را صدا کرد. غلام سر از سجده برداشت و گفت: لبیک ای مولای من!
پدر ما خیلی دلبستگی به بچه داشت؛ اما پسرانش برایش نمیماندند. از این جهت خیلی ناراحت بود. آن زمان همسایهای داشتیم که قاضی عسکر (روحانی پادگانهای نظامی) بود و میدانید که صاحبان این شغل در بین مردم جایگاهی نداشتند. او هم آدم خوشنامی نبود. یکبار در مراسم تسلیت مرگ فرزند، همین شخص به پدرم گفته بود: «آقا! زیاد دل به بچه نبند!» پدرم هم از او حرف شنید و از آن پس بود که پسرانش برایش ماندند!
چرا «داستان» بیشتر از «نصیحت» تأثیر میگذارد؟ برای اینکه غریزه طفل، تشنهی داستان است. خدا انسان را نوعی آفریده که قصه گذشتگان، برای او سیاحت و گردش است.
قصهها «ساختمان روحانی طفل» را پایهگذاری میکنند. قصهها «ملاک خوب و بد» به بچه میدهند. بچه از لابهلای این قصهها، نورِ تشخیص و قوه تمییز پیدا میکند.
در سالهای آخر حیات مبارک علامه مصباح، ایشان کسالت شدیدی داشتند. یکبار که در بیمارستان شهید بهشتی قم بستری بودند حالشان وخیم بود؛ بهگونهای که حتی ملاقات ایشان نیز به لحاظ عاطفی برای دوستان آسان نبود.
پس از چند روزی گفتند وضعیت ایشان بهتر است. با یکی از ارادتمندان ایشان (آقای شکرالله ملااحمدی)، برای ملاقات به بیمارستان رفتیم. یکی از کادر درمان که دو سه روز پیش ایشان را دیده بود، شرایط خطیر عارضه ایشان را به گونهای گزارش میکرد که گویا امید چندانی به بهبود نیست. ما را تا دم اتاق ایشان در طبقه چندم بیمارستان برد و خداحافظی کرد.
«بزنطی» که از محدثان بزرگ زمان خود بود، نقل میکند که روزی امام رضا (علیهالسلام) مرکب خصوصی خود را برای من فرستادند تا به دیدار ایشان بروم. من سوار شدم و به محضر امام رسیدم. آن شب تا دیروقت در خدمت ایشان بودم و از علم و دانش امام بهرهمند شدم و سؤالاتم را پرسیدم.
شب به نیمه رسید و من در دل خود فکر کردم که وقت رفتن است؛ اما امام (علیهالسلام) به من فرمودند: «ظاهراً دیر وقت است و رفتن به شهر برایت سخت است؛ امشب را همینجا بمان.» من با خوشحالی پذیرفتم. سپس امام شخصاً برخاستند و بستری برای من پهن کردند و فرمودند: «روی همین بستر استراحت کن.»
روزی سلیمان بن جعفر، به همراه امام رضا (علیهالسلام) به خانه ایشان رفتند. امام دیدند که غلامان و کارگران مشغول کار در باغ هستند و مرد غریبهای نیز میان آنها کار میکند.
امام پرسیدند: «این مرد کیست؟» غلامان گفتند: «او را آوردیم تا به ما کمک کند و در پایان کار چیزی به او بدهیم.»
امام پرسیدند: «آیا مزد او را از قبل تعیین کردهاید؟» پاسخ دادند: «نه، هرچه بدهیم راضی است.»
خودتون رو همیشه در محضر امام زمان ببینید. کاری بکنید که امام زمان بیاید سراغتون. ما نمیتوانیم محضر ایشان بریم. حضرت کجا هستند که برویم خدمتشان؟ نمیدانیم! میرویم فلان امامزاده و یا فلان حرم ائمه، و یا میرویم جمکران. نه آقا! حضرت آنجا نیستند. یک کاری بکنیم حضرت خودشان بیایند سراغمان.
در بازار چوبفروشها، در هر حجره روزی چند کامیون چوب معامله میشود؛ ولی در پایان روز که سؤال کنی چقدر کاسبی کردهاید، میگویند؛ مثلاً دههزار تومان.
امّا یک منبتکار تکّه کوچکی از آن چوبها را میگیرد و حسابی روی آن کار میکند و بر روی آن نقش میاندازد و همان تکّه چوب را صد هزار تومان یا بیشتر میفروشد.
گاهی اوقات آن قدر نفیس میشود که نمیتوان روی آن قیمت گذاشت.
دو شاهزاده در مصر بودند؛ یکی علم اندوخت و دیگری مال اندوخت. عاقبته الامر آن یکی علّامه عصر گشت و این یکی سلطان مصر شد.
پس آن توانگر با چشم حقارت در فقیه نظر کرد و گفت: من به سلطنت رسیدم و تو همچنان در مسکِنت بماندی.
گفت: ای برادر، شکر نعمت حضرت باری تعالی بر من واجب است که میراث پیغمبران یافتم و تو میراث فرعون و هامون؛ که در حدیث نبوی (ص) آمده: «العلماء ورثـه الانبیاء».
یاد ما
یکی از پادشاهان، پارسایی را دید. گفت: هیچت از ما یاد میآید؟ گفت: بلی، هروقت که خدای را فراموش میکنم.