من در عملیات والفجر مقدماتی مسئولیت داشتم و قرار بود سه تا یگان، یعنی تیپ سیدالشهداء (علیه السلام)، لشکر 27 و لشکر نصر از یک جناح به دشمن حمله کنند و به علت تنگی مکان، منطقه خیلی شلوغ شده بود. قرار بود ما هم از جناح راست عملیات با تعداد زیادی دستگاه، مهندسی خاکریزی رو بعد از رفتن گردانها شروع کنیم.
وقت رفتن رزمندهها، دیدم شهید آقا ابراهیم هادی هم همراهشون هست، با دیدن ایشان خوشحال شدم؛ گفتم: آقا ابراهیم بیا امشب با ما همراهشو و به ما کمک کن.
به هویزه که رسیدم، از دیدن آنچه که دیدم، دلم به درد آمد. دشمن قبل از عقبنشینی، همه منازل و مغازهها و ساختمانها را ویران کرده بود. فقط یک مسجد سالم مانده بود. رفتم به مسجد و خوشحال بودم از اینکه دشمن از هویزه رفته و هم از خرابیها ناراحت بودم. در مسجد با دلی شکسته نماز میخواندم که بچههای سوسنگرد هم سر رسیدند. پس از جستجوی زیاد، فهمیدیم که دشمن تا نزدیکی سه راهی فتح و بعد از پاسگاه خاتمی عقبنشینی کرده است.
بعد از آنی که در شهر دزفول مردم بیپناه و بیدفاع مورد تجاوز سلاحهای دورزن مزدوران عراقی قرار گرفتند که ما همان شب اتفاقاً در دزفول بودیم، من صبح وارد شهر شدم و در خیابانها حرکت میکردم. شب را در پایگاه نیروی هوایی گذراندیم که خارج شهر است. روز گفتم بروم ببینم با این حادثه فاجعهآمیزی که در این شهر رخ داده است و شاید بیش از صد نفر زن و مرد و کودک بیگناه و بیدفاع نیمهی شب کشته شدند، بروم ببینیم روحیه مردم چگونه است.
عمدهترین آموزش ما، فتح ارتفاعات، تصرف پایگاهها، حرکت در کوهستان و نبرد تنبهتن بود. پس از اتمام آموزش، مانورهای لازم برای تصرف ارتفاعات به عمل آمد، سپس نیروها تجهیز شدند. در این بین، شهید (میر محمود) بنیهاشم برای توجیه مأموریت گردان (علیاصغر) همراه سایر فرماندهان به منطقه رفت. پس از چند روز برگشت و گفت سریعاً نیروها را آماده کنید. گردان را با اتوبوس به موقعیتی که نزدیک منطقه عملیاتی بود، بردیم.
رهبر معظم انقلاب اسلامی: در روزهای سوم چهارم جنگ بود، توی اتاق جنگ ستاد مشترک، همه جمع بودیم؛ بنده هم بودم، مسئولین کشور؛ رئیس جمهور، نخست وزیر ـ آن وقت رئیس جمهور بنیصدر بود، نخست وزیر هم مرحوم رجائی بود ـ چند نفری از نمایندگان مجلس و غیره، همه آنجا جمع بودیم، داشتیم بحث میکردیم، مشورت میکردیم. نظامیها هم بودند. بعد یکی از نظامیها آمد کنار من، گفت: این دوستان توی اتاق دیگر، یک کار خصوصی با شما دارند.
من پا شدم رفتم پیش آنها. مرحوم فکوری بود، مرحوم فلاحی بود ـ اینهایی که یادم است ـ دو سه نفر دیگر هم بودند. نشستیم، گفتیم: کارتان چیست؟
شهید چمران: من اصلاً خبر نداشتم که اخبار هولناک پاوه به کسی میرسد و امام خمینی (ره) و ملت از جریان پاوه باخبرند، فکر میکردم که در محاصره ضدانقلاب در آن شب وحشتناک بـه شهادت میرسیم و تا مدتها کسی با خبر نمیشود.
اما بیسیمچی شجاع ژاندارمری در حالی که اطاقش زیر رگبار گلولهها فرو میریخت، خود به زیر میز رفته و درازکش میکروفون به دست، همه جریانات را به کرمانشاه {باختران} مخابره میکند و مردم از وضع وخیم مظلومان پاوه و وحشیگریهای ضدانقلاب، با خبر میشوند.