هادی قطبی
بسیاری از ما تجربه کودکانی را داشتهایم که از نوجوانی دچار تناقضات اخلاقی میشوند؛ از یک سو به آنها گفته میشود که راستگویی فضیلت است؛ اما از سوی دیگر میبینند که والدین برای رهایی از یک مزاحمت تلفنی، دروغی کوچک را بر زبان میآورند. یا به آنها تأکید میشود که کمک به دیگران خوب است؛ اما در عمل، بیتفاوتی نسبت به همسایه را مشاهده میکنند. در این شرایط، کودک دچار سردرگمی عمیقی میشود و در نهایت، رفتار عملی والدین را بر گفتار نظری آنها ترجیح میدهد.
شاید بهترین شیوهی تربیتی را بتوان در یک عبارت خلاصه کرد: «تربیت غیرمستقیم». کودکی که در خانهای سرشار از کتاب و مطالعه بزرگ میشود، دیگر نیازی به شنیدن جمله «برو کتاب بخوان» ندارد؛ چرا که مطالعه را جزئی از بافت زندگی دیده است
همه ما روزی کودک بودهایم و خاطرات آن روزها، بیش از آنکه به خاطر شنیدن جملههای پدر و مادرمان در ذهنمان نقش بسته باشد، با تصویر رفتارهای آنها گره خورده است. شاید هیچکس به صراحت به ما نیاموخته که چگونه عصبانی شویم، چگونه شادی کنیم یا چگونه با دیگران رفتار کنیم؛ اما همه اینها را از تماشای صحنههای زندگی خانوادهمان آموختهایم. این حقیقت ساده و در عین حال عمیق، راز اصلی نقش الگویی والدین در تربیت کودک را آشکار میکند: «کودکان پیش از آنکه گوش شنوا برای پندهای ما داشته باشند، چشمانی تیزبین برای تماشای اعمال ما دارند».
در روانشناسی جدید، این پدیده را «یادگیری مشاهدهای» یا «مدلینگ» مینامند. برخی روانشناسان معتقدند بیش از هشتاد درصد از آنچه کودک در فضای اجتماعی فرامیگیرد، حاصل تقلید ناخودآگاه از رفتار اطرافیان، به ویژه والدین است. این تقلید، مانند فیلمبرداری خاموش از تمام لحظات زندگی والدین عمل میکند؛ فیلمی که کودک بارها و بارها در ذهن خود بازپخش کرده و از روی آن، نقشه راه زندگی خویش را ترسیم میکند. به همین دلیل، والدین اگر بدانند هر حرکت کوچکشان، از نحوه نشستن تا طرز پاسخگویی به تلفن، در حال ثبت شدن در ضمیر کودک است، بیشک در رفتار خود دقت بیشتری به خرج خواهند داد.
نکته جالب اینجاست که این تأثیرپذیری، تنها محدود به حرکات ظاهری نیست. کودکی که هر روز میبیند پدر و مادرش هنگام مواجهه با فشارهای روزمره، خونسردی خود را حفظ میکنند و با آرامش به دنبال راهحل میگردند، بدون آنکه نیاز به کلاس مدیریت خشم داشته باشد، الگوی مقابله با استرس را درونی میکند. در مقابل، کودکی که در خانوادهاش پرخاشگری، داد و فریاد یا قهرهای طولانی را میبیند، این ابزارها را به عنوان تنها راهکارهای حل مسئله در ذهن خود ثبت میکند و در بزرگسالی، ناخواسته همان مسیر را تکرار مینماید. همچنین کودک، آداب معاشرت، نظم شخصی، پایبندی به وقت و حتی ذوق هنری را نه از کتابها یا مدرسه؛ بلکه از تماشای نحوه زندگی روزمره والدین فرامیگیرد.
با این حال، شاید ظریفترین و حساسترین بخش نقش الگویی، به حوزه ارزشها و اخلاقیات بازگردد. بسیاری از ما تجربه کودکانی را داشتهایم که از نوجوانی دچار تناقضات اخلاقی میشوند؛ از یک سو به آنها گفته میشود که راستگویی فضیلت است؛ اما از سوی دیگر میبینند که والدین برای رهایی از یک مزاحمت تلفنی، دروغی کوچک را بر زبان میآورند. یا به آنها تأکید میشود که کمک به دیگران خوب است؛ اما در عمل، بیتفاوتی نسبت به همسایه را مشاهده میکنند. در این شرایط، کودک دچار سردرگمی عمیقی میشود و در نهایت، رفتار عملی والدین را بر گفتار نظری آنها ترجیح میدهد. اینجاست که ضربالمثل معروف «دو صد گفته چو نیم کردار نیست» به عالیترین شکل خود معنا پیدا میکند.
اما آیا این سخن به آن معناست که والدین باید معصوم و بدون خطا و اشتباه باشند؟ هرگز! شاید یکی از ارزشمندترین درسهایی که یک پدر یا مادر میتواند به فرزند خود منتقل کند، هنر پذیرش اشتباه باشد. وقتی کودکی میبیند که والدینش پس از انجام خطایی، بدون شرم یا توجیه، صادقانه عذرخواهی میکنند و سعی در جبران دارند، در واقع بزرگترین سرمشق زندگی را دریافت کرده است: اینکه بزرگسالی به معنای کامل بودن نیست؛ بلکه به معنای مسئولیتپذیر بودن است. چنین رفتاری در کودک توانایی «تواضع» و «بازخواست کردن از خود» را پرورش میدهد که از هر نصیحت و پند اخلاقی مؤثرتر است.
ناگفته نماند که این فرایند الگوپذیری در سنین مختلف، شکلهای گوناگونی به خود میگیرد. در دوران کودکی اولیه (۲ تا ۷ سالگی)، کودک همچون اسفنجی، رفتارها را بیچون و چرا جذب میکند. اما در دوران نوجوانی، چشمهای او نقادانهتر میشود و از پشت عینک پرسشگری به رفتار والدین مینگرد. در این سن، نوجوان تنها به دنبال یک رفتار خوب نیست؛ بلکه به دنبال دلیل و منطق پشت آن رفتار میگردد. به همین دلیل، والدین در این مقطع باید الگوی خود را از صرفاً یک رفتار، به یک «رفتار مستدل» ارتقا دهند و بتوانند چرایی کارهای خود را با فرزندشان در میان بگذارند.
در پایان، شاید بهترین شیوهی تربیتی را بتوان در یک عبارت خلاصه کرد: «تربیت غیرمستقیم». کودکی که در خانهای سرشار از کتاب و مطالعه بزرگ میشود، دیگر نیازی به شنیدن جمله «برو کتاب بخوان» ندارد؛ چرا که مطالعه را جزئی از بافت زندگی دیده است. دختری که مادرش را با لبخند و مهربانی با دیگران میبیند، به طور طبیعی انسانیت را درون خود پرورش میدهد. پس هر پدر و مادری باید بداند که گرانبهاترین سرمایه برای ساختن آینده کودک، نه پول و امکانات؛ بلکه «خودسازی» و «خودآگاهی» است. فرزندان، آینههای تمامنمای والدین خود هستند و هر لحظهای که با آنها سپری میشود، فرصتی بینظیر برای ترسیم یک نقش جاودان بر روی صفحه سپید ذهن آنهاست. اگر میخواهیم جهانی بهتر داشته باشیم، باید از ساخت بهترین نسخه خودمان در مقابل چشمان فرزندانمان آغاز کنیم.
ناگفته نماید این نکته مهم و اصل کلیدی در تربیت فرزند، در روایات نیز تأکید شده است. به عنوان نمونه امام صادق (علیه السلام) فرمودند: «کُونُوا دُعَاةً لِلنَّاسِ بِغَيْرِ أَلْسِنَتِكُمْ لِیَرَوْا مِنْكُمُ اَلْوَرَعَ وَ اَلاِجْتِهَادَ وَ اَلصَّلاَةَ وَ اَلْخَيْرَ فَإِنَّ ذَلِكَ دَاعِيَةٌ»؛ با غیر زبان خویش مردم را دعوت (به خیر و سعادت) کنید، مردم باید ورع و کوشش و نماز و خیر شما را ببینند؛ این اعمال، خود دعوت کنندهاند. (الکافی، ج2، ص78)