در سالهای آخر حیات مبارک علامه مصباح، ایشان کسالت شدیدی داشتند. یکبار که در بیمارستان شهید بهشتی قم بستری بودند حالشان وخیم بود؛ بهگونهای که حتی ملاقات ایشان نیز به لحاظ عاطفی برای دوستان آسان نبود.
پس از چند روزی گفتند وضعیت ایشان بهتر است. با یکی از ارادتمندان ایشان (آقای شکرالله ملااحمدی)، برای ملاقات به بیمارستان رفتیم. یکی از کادر درمان که دو سه روز پیش ایشان را دیده بود، شرایط خطیر عارضه ایشان را به گونهای گزارش میکرد که گویا امید چندانی به بهبود نیست. ما را تا دم اتاق ایشان در طبقه چندم بیمارستان برد و خداحافظی کرد.
ما که وارد اتاق شدیم همه چیز را متفاوت دیدیم. جمعی دور علامه بودند؛ ایشان هم نشسته بودند سرحال، با نشاط، میخندیدند و گاه با تک مضرابی و مطایبهای، جمع را میخنداندند. ما تعجب کردیم. بعد از احوالپرسی به ایشان عرض کردیم: ما شنیده بودیم حال شما وخیم است؛ ولی الحمدلله الان جور دیگری میبینیم؛ خیلی با نشاطید!
ایشان فرمودند: «بله در ده سال گذشته به مثل امروزی نخندیدم (عین تعبیر ایشان)؛ اما تا دو شب پیش وضع من بسیار بد بود و اگر نگویید خرافاتیم، باید بگویم به دعای حضرت آقا شفا یافتم».
سپس ادامه دادند: «دو شب پیش در انتهای شب، حضرت آقا به واسطه صبیهشان از وضع من مطلع شدند و ناگهان در نیمه شب، حال من از این رو به آن رو تغییر کرد». چند لحظهای سکوت حاکم شد. دوستمان با اشاره به مجاهدتهای علامه در دفاع از انقلاب و ولایت و نیز منزلت خاص ایشان نزد آقا عرض کرد: ایشان برای شما دعا نکنند برای کی دعا کنند. به نظر میرسید آیت الله مصباح از این قیاس مکدر شدند و فرمودند: «من و امثال من، خاک پای ایشان هم نمیشویم».
در تأملی فرو رفتند. جمع هم ساکت بود. سپس با جدیتی که ناشی از باور قلبی محکم و اعتقادی متقن بود با تأکید چنین گفتند: «بدون تعارف میگویم نه خاک پای ایشان؛ بلکه خاک زیر نعلین ایشان را توتیای چشمم میکنم».