از کلاس دوم راهنمایی با جلسات قرآن، اردوهای جهادی و حلقه های صالحین آشنا شد و مسیر زندگی اش تغییر کرد به طوری که در دوره دبیرستان در مسجد شهید بهشتی، حدود ۱۴ تا ۱۵ بچه را سرپرستی کرد و برایشان زحمت می کشید. او با تماس با خانواده ها، آنها را راضی می کرد که بچه های شان را بیاورند. او برای بچه هایی که مربی آنها بود بسیار وقت می گذاشت.
آغاز سخن
پدر شهید: از همان روزهای اول تولدش، از داییهای شهیدش که تأثیر شگرفی بر روحیه او گذاشتند و از همان دوران که هنوز شش سالش نشده بود، ارادت عجیبی به تمثال اهل بیت (علیهمالسلام) داشت. به یاد دارم که ایشان در شش، هفت سالگی، هر وقت به عکس یا اسمی از ائمه معصومین (علیهمالسلام) به ویژه حضرت اباعبدالله الحسین (علیهالسلام) میرسید، با وقار خاصی دست بر سینه میگذاشت و تعظیم میکرد.
با ورود به دبیرستان، شخصیت مذهبی و سیاسی او شکل گرفت. هرچند سبحان علاقه وافری به مباحث امنیتی داشت وقتی میخواست دانشگاه انتخاب کند، با اصرار، مشورت را با آیت الله سید حسین مصطفوی (معاون وقت آیت الله مهدوی کنی) گذاشت و پس از آن، با وجود اینکه رتبه بالایی آورده و میتوانست در رشتههای مهندسی دانشگاه امیرکبیر یا تربیت معلم قبول شود، به توصیه ایشان، دانشگاه امام صادق (علیهالسلام) را برگزید و در رشته علوم سیاسی و معارف اسلامی ادامه تحصیل داد. او تا مقطع فوق لیسانس را یکسره ادامه داد و برای دکترا هم ثبتنام کرد؛ اما تقدیر اینگونه رقم خورد که در همان دوران دانشجویی، به شهادت رسید.
"تولد، نامگذاری و سالهای اولیه کودکی"
مادر شهید: سید سبحان فرزند دوم من است. من یک دختر به نام محدثه سادات دارم و سید سبحان را هم خدا به من عطا کرد. ایشان در تاریخ اول بهمن ماه سال ۱۳۷۸ مصادف با اول شوال به دنیا آمدند. دوران بارداریام بسیار حساس بود. به شدت دوست داشتم که سبحان مثل پدرش باشد. پدرش در دوران انقلاب و دفاع مقدس بسیار زحمت کشیده و در جبههها حضور داشته است؛ بنابراین از همان دوران بارداری، با قرآن با او سخن میگفتم و چندین بار قرآن را ختم کردم تا او را برای یک زندگی مؤمنانه و جهادی آماده کنم. الحمدلله از همان ابتدا، من تمام تلاشم را کردم که سبحان در فضای سالم و خانواده بزرگ شود. با بچههای بیرون خیلی رفت و آمد نداشت؛ دوستانش فقط پسرخالهها و فرزندان داییهایش بودند که آنها هم خانوادههای مذهبی بودند. من شدیداً مراقب بودم که جو منفی روی او اثر نگذارد. پدرش هم به دلیل مشغلههای کاری، زمان کمی در خانه داشت؛ بنابراین مسئولیت اصلی پرورش سبحان بر دوش من بود.
برای دوران دبستان او را در مدرسه غیرانتفاعی خوبی ثبتنام کردم. در دوره راهنمایی، هم در مدرسهای با رویکرد قرآنی و تربیتی ثبتنام کردم. از کلاس دوم راهنمایی با جلسات قرآن، اردوهای جهادی و حلقههای صالحین آشنا شد و مسیر زندگیاش تغییر کرد، به طوری که در دوره دبیرستان در مسجد شهید بهشتی، حدود ۱۴ تا ۱۵ بچه را سرپرستی کرد و برایشان زحمت میکشید. او با تماس با خانوادهها، آنها را راضی میکرد که بچههایشان را بیاورند. او برای بچههایی که مربی آنها بود، بسیار وقت میگذاشت.
"تأثیر عمیق داییهای شهید بر روحیه سبحان"
مادر شهید: او عکسهای شهدا را از همان ابتدایی دوست داشت، به ویژه شهید همت و شهید پلارک را خیلی دوست میداشت؛ اما ارادت ویژه او به دو دایی شهیدش، امیر و احسان، زبانزد بود. بعد از شهادتش، وقتی کیفش را آوردند، دیدم عکسهای این دو دایی هنوز در کیفش بود. هر وقت مشکلی داشت، به من میگفت: مامان، پنج تا یاسین نذر دایی جون امیر بکن و به طرز عجیبی، کارش راه میافتاد.
فضایل اخلاقی، خجالت و توداری
سبحان بچه فوق العاده محجوبی بود. خیلی از کارهایی که انجام میداد، به خاطر اینکه مبادا باعث ناراحتی خواهر و مادرش شود، از ما کتمان میکرد. این ویژگی توداری، در رفتارهای اجتماعیاش هم کاملاً مشهود بود. مثلاً هیچ وقت نمیگفت که من دو تا دایی شهید دارم. میگفت: دایی جانها برای خدا رفتند و قرار نیست ما خودنمایی کنیم. اینها کار خودشان بود.
به نظر من که پدر سبحان هستم و حالاتش را میدیدم، با تمام حجب و حیا و کتمان کردنهای او، این سالهای اخیر و شهادت دوستانش بالاخص در جنگ ۱۲ روزه، سبحان خیلی متحول و آماده شهادت شده بود.
سبحان به شدت از جو تهران ناراحت بود. میگفت: «اینجا جای زندگی نیست». به ما اصرار میکرد که به قم برویم. حتی وقتی خواهرش میخواست در تهران خانه بخرد، سبحان اصرار کرد که به قم بیاید و در نهایت در قم خانهای را خریدند.
ورود به دانشگاه، ازدواج و فعالیتهای حرفهای
سبحان در سال ۱۳۹۷، وارد دانشگاه امام صادق (علیهالسلام) شد. انتخاب رشته او با مشورت آیت الله مصطفوی و آیت الله تقوایی انجام شد. آنها به او گفته بودند: «تو با این خصوصیات اخلاقی و روحیات، بهتر است به دانشگاه امام صادق بروی؛ چون جَو آنجا کاملاً متعهدانه و بدون اختلاطهای رایج دانشگاههای دیگر است». هر چند مادرش به او هشدار داده بود که رشته علوم سیاسی و معارف اسلامی سخت است؛ اما سبحان با علاقه فراوان آن را انتخاب کرد و از سال دوم دانشگاه، همزمان با تحصیل، شروع به کار کرد.
سبحان به زبانهای عبری، انگلیسی و عربی مسلط بود؛ اما تسلطش به زبان عبری فوق العاده بود. سبحان میگفت که زبان عبری سختترین زبانهاست و استادانش میگفتند برای یادگیری آن، حداقل دو سال زمان نیاز است؛ اما سبحان در کمتر از ۶ ماه به آن مسلط شد. از سال دوم دانشگاه، سبحان چند شیفت کار میکرد. تدریس زبان عبری به کارکنان وزارتخانهها را انجام میداد. او میگفت: وظیفه شرعی و عقلی من این است که در حد توان به نظام کمک کنم. حتی گفته شده که گاهی ۲۱ ساعت از شبانهروز را کار میکرد.
زندگی مشترک در قم
سبحان در 19 سالگی ازدواج کرد و با همسرش در پردیسان قم زندگی میکردند. سبحان با وجود مشغله کاری زیاد، به همسرش بسیار محبت میکرد. او برای همسرش کار ترجمه در خانه تهیه کرده بود تا نیازی به بیرون رفتن نباشد. آنها با هم به زیارتهای مکرر کربلا و مشهد میرفتند. ماه عسلشان را در نجف و کربلا گذراندند. همیشه میگفت که بهترین جا برای گذراندن وقت، کنار حرم اهل بیت (علیهمالسلام) است. او بسیار به مهمان نوازی معروف بود. هر وقت اقوام همسرش از اراک به قم میآمدند، سبحان با دست و دلبازی از آنها پذیرایی میکرد و هیچگاه از مهمان خسته نمیشد. همسایهها میگفتند که خانه سبحان همیشه به روی دیگران باز بود و او به فقرا و نیازمندان کمک میکرد.
فعالیت در حلقه صالحین
سبحان بعد از ازدواج و انتقال به قم، مجدداً در حلقه صالحین مسجد امام جواد (علیهالسلام) (پردیسان) فعال شد. او به مادرش میگفت: «مامان، زندگیها خیلی سخت شده است. خانوادهها قدرت پرداخت هزینه کلاسهای زبان و ریاضی را ندارند». به همین دلیل، خودش با وجود مشغله زیاد، به بچههای منطقه زبان و ریاضی تدریس میکرد و برای آنها اردوهای تفریحی و زیارتی ترتیب میداد.
یک خاطره تأثیرگذار
چند وقتی بعد از شهادت سبحان، مادری با گریه به خانهاش آمده بود و گفت که پسر نوجوانش خیلی اهل شیطنت بود. سبحان یک شب آن پسر را به مسجد جمکران برده و با او صحبت کرده بود، باهم شام خورده بودند و حتی سبحان به او پول داده بود تا برای پدر و مادرش کادو بخرد و دست خالی به خانه نرود و مادر آن نوجوان از تغییر رفتار پسرش بسیار خوشحال بود و از سبحان تشکر کرد.
ماجرای دفن در شهر قم
به گفته پدر و مادر سبحان، فرزندشان به قم خیلی علاقه داشت. حتی بعد از خریدن خانه برای خواهرش در قم هم میگفت: آبجی، تا یکی دو سال دیگر نه من هستم و نه بابا، پس بیا قم که به هم نزدیک باشیم. این جمله را چند ماه قبل از شهادت گفته بود. همسر شهید نیز اشاره سبحان به علاقهمندی برای دفن در قم را تأیید کرده بود که نهایتاً بعد از سه محل پیشنهادی، گلزار علی بن جعفر انتخاب شد. حالا بعد از شهادت سبحان، پدر همچنان امیدوار است که وعده سبحان درباره شهادت او نیز محقق شود.
در طول جنگ ۱۲ روزه و پس از اینکه یکی از محلهایی که سبحان در آنجا رفت و آمد داشت مورد حمله قرار گرفت، دلنگرانیهایی داشتیم. ما از اوضاع باخبر بودیم؛ اما ما فکر نمیکردیم که او در مرکز حادثه باشد. در شب شهادت 5 اسفند 1404، ۴۰ دقیقه قبل از واقعه، با خواهرش صحبت میکرد.
خواهر شهید گفت: سبحان در خواب به من گفت که مثل اموات نمرده است و زنده است. گفت که دستش باز است و از من هر چیزی بخواهم، برایم انجام میدهد. یکی دیگر از بستگان تعریف کرد که در خواب، سبحان را دیده که در حال کمک به نیازمندان است و میگوید: «من زندهام و قدرتم برای شفاعت، زیاد است».
کلام آخر
شهید سید سبحان فاطمی، نماد یک جوان مؤمن، متخصص، متعهد و گمنام است که در اوج جوانی و با وجود علم و توانایی فراوان، همه چیز را برای رضایت خدا و خدمت به نظام و مردم نثار کرد. زندگی او سرشار از درسهای بزرگ است. ایمان و یقین: از کودکی تا شهادت، ایمانش به اهل بیت (علیهمالسلام) و آرزوی شهادت، پلههای ترقی او بود. تخصص و تعهد: او در عین نخبه بودن، هرگز مغرور نشد و همواره در خدمت به محرومان و نظام بود. گمنامی و اخلاص: بیشترین کارهای او، حتی برای خانوادهاش، پنهان ماند و این نشان از اخلاص بینظیر او داشت. صبر و ایثار خانواده: پدر و مادر و خواهر او، با وجود مصائب پس از شهادت، با صبر و ایمان، یاد او را زنده نگه داشتهاند و این خود، یک جهاد بزرگ است.