امام باقر علیه السلام فرمودند:  به خدا سوگند که او (مهدی (علیه السلام)) مضطر (حقیقی) است که در کتاب خدا آمده می فرماید: «اَمَّن یجیب المضطر اذ ادعاه و یکشف السؤ...» بحارالانوار، ج ٥٢، ص ٣٤١ 

ﺣﻜﺎﻳﺖ ﻣﺮﺣﻮﻡ ﻛﻮﻩ ﻛﻤﺮﻯ ﻭ ...

می‌گویند: ﻣﺮﺣﻮﻡ ﺁیه ﺍﻟﻠﻪ ﺳﻴﺪ ﺣﺴﻴﻦ ﻛﻮﻩ ﻛﻤﺮﻯ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺷﺎﮔﺮﺩﺍﻥ ﺻﺎﺣﺐ ﺟﻮﺍﻫﺮ ﻭ ﺷﻴﺦ ﺍﻧﺼﺎﺭﻯ ﻭ ﻣﺠﺘﻬﺪﻯ ﻣﺸﻬﻮﺭ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺣﻮﺯﻩ ﺩﺭﺱ ﻣﻌﺘﺒﺮﻯ ﺩﺍﺷﺖ، ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﻃﺒﻖ ﻣﻌﻤﻮﻝ ﺩﺭ ﺳﺎﻋﺖ ﻣﻌﻴﻦ ﺑﻪ ﻳﻜﻰ ﺍﺯ ﻣﺴﺎﺟﺪ ﻧﺠﻒ می‌رفت ﻭ ﺗﺪﺭﻳﺲ می‌کرد. ﭼﻨﺎﻧﻜﻪ می‌دانیم ﺣﻮﺯﻩ ﺗﺪﺭﻳﺲ ﺧﺎﺭﺝ ﻓﻘﻪ ﻭ ﺍﺻﻮﻝ، ﺯﻣﻴﻨﻪ ﻣﺮﺟﻌﻴﺖ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻣﺮﺟﻌﻴﺖ ﺑﺮﺍﻯ ﻳﻚ ﻃﻠﺒﻪ ﺑﻪ ﻣﻌﻨﺎﻯ ﺍﻳﻦ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﻳﻚﻣﺮﺗﺒﻪ ﺍﺯ ﺻﻔﺮ ﺑﻪ بی‌نهایت ﺑﺮﺳﺪ... بنابراین، ﻃﻠﺒﻪ‌ﺍﻯ ﻛﻪ ﺷﺎﻧﺲ ﻣﺮﺟﻌﻴﺖ ﺩﺍﺭﺩ، ﻣﺮﺣﻠﻪ ﺣﺴﺎﺳﻰ ﺭﺍ ﻃﻰ می‌کند.
ادامه مطلب

کشف استعداد

استاد حسین انصاریان

 

ابن سینا از بازار همدان می‌گذشت، کودکی را دید که پر شتاب به مغازه آهنگری می‌رفت، و قطعه زغالی سرخ شده از آتش می‌خواست؛ ولی با خود ظرفی به همراه نداشت و شنید که آهنگر با او می‌گفت: بدون ظرف، چگونه آتش می‌خواهی؟

ادامه مطلب

خبری از غیب

مرحوم شیخ صدوق و دیگر بزرگان به نقل از شخصی به نام عبداللّه بن محمّد علوی حکایت کرده‌اند: پس از گذشت مدّتی از شهادت حضرت علیّ بن موسی الرّضا علیه‌السلام، روزی بر مأمون وارد شدم و بعد از صحبت‌هایی در مسائل مختلف، اظهار داشت: همسری داشتم که چندین مرتبه، آبستن شده بود و بچه‌اش سِقط می‌شد، در آخرین مرتبه که آبستن بود، نزد حضرت رضا علیه‌السلام رفتم و گفتم: یا ابن رسول اللّه! همسرم چندین بار آبستن شده و سقط جنین کرده است و الان هم آبستن می‌باشد، تقاضامندم مرا راهنمایی فرمایی تا طبق دستور شما او را معالجه و درمان کنم و بتواند سالم زایمان نماید و نیز بچه‌اش سالم بماند.
ادامه مطلب

دارمیه

سهل بن ابی سهل تمیمی از پدرش نقل می‏کند: معاویه در سفری که به حج رفت، از دارمیه که از قبیله «بنی کنانه» و در حجون سکونت داشت، جویا شد، به او گفتند: او زنده و سالم است. فوراً دستور داد او را احضار نمایند. دارمیه، زنی سیاه چهره و فربه بود. هنگامی که به مجلس معاویه وارد شد، معاویه از او پرسید: ای دختر حام، حالت چطور است؟ دارمیه گفت: ای معاویه، اگر به قصد عیب‏گویی مرا دختر حام خطاب کردی، بدان که من از فرزندان حام نیستم؛ بلکه از قبیله بنی کنانه‌ام.
معاویه گفت: راست گفتی، حال می‏دانی برای چه تو را احضار کرده‌ام؟
ادامه مطلب

توبه شعوانه

در بصره زنی بود به نام شعوانه. مجلسی در بصره از فسق و فجور منعقد نمی‌شد مگر اینکه شعوانه در آن حضور می‌یافت. روزی با جمعی از کنیزان خود در کوچه‌های بصره می‌گذشت، به در خانه‌ای رسید که از آن خروش بلند بود. گفت: سبحان الله! در این جا عجب خروش و غوغایی است.
ادامه مطلب

مواظب باش میخی را تکان ندهی!

گویند: روزی ابلیس ملعون خواست با فرزندانش از جایی به جای دیگر نقل مکان کند. خیمه‌ای را دید، و گفت: اینجا را ترک نمی‌کنم تا آنکه بلایی بر سر آنان بیاورم.
به سوی خیمه رفت و دید گاوی به میخی بسته شده و زنی را دید که آن گاو را می‌دوشد، بدان سو رفت و میخ را تکان داد. با تکان خوردن میخ، گاو ترسید و به هیجان درآمد و سطل شیر را بر زمین ریخت و پسر آن زن را که در کنار مادرش نشسته بود، لگدمال کرد و او را کشت.
ادامه مطلب

خجالت استاد

روزی بهلول در حالی که داشت از کوچه‌ای می‌گذشت، شنید که استادی به شاگردانش می‌گوید: من در سه مورد با امام صادق علیه السلام کاملاً مخالفم!
یک اینکه می‌گوید: خداوند دیده نمی‌شود، پس اگر دیده نمی‌شود وجود هم ندارد.
دوم می‌گوید: خدا شیطان را در آتش جهنم می‌سوزاند، در حالی که شیطان خود از جنس آتش است و آتش تاثیری در او ندارد.
سوم هم می‌گوید: انسان کارهایش را از روی اختیار انجام می‌دهد، در حالی که چنین نیست و از روی اجبار انجام می‌دهد.
ادامه مطلب

بهلول و هارون

نقل کرده‌اند که بهلول، بیشتر اوقات در قبرستان می‌نشست. روزی هارون به قصد شکار از محل قبرستان عبور می‌کرد و چون به بهلول رسید گفت: بهلول چه می‌کنی؟
بهلول جواب داد: به دیدن اشخاصی آمده‌ام که نه غیبت مردم را می‌کنند، نه از من توقعی دارند و نه مرا اذیت و آزار می‌دهند.
هارون سوال کرد: آیا می‌توانی از قیامت و صراط و سوال و جواب آن دنیا مرا آگاهی دهی؟
بهلول گفت: به خادمین خود بگو تا در همین محل آتش نمایند و تابه بر آن نهند تا خوب داغ شود.
هارون امر نمود تا آتشی افروختند و تابه بر آن آتش گذاردند تا داغ شد.
ادامه مطلب

حاکم و کشاورز

روزی حاکم نیشابور برای گردش به بیرون از شهر رفته بود که مرد میانسالی را در حال کار بر روی زمین کشاورزی دید.
حاکم پس از دیدن آن مرد، بی‌مقدمه به کاخ برگشت و دستور داد کشاورز را به کاخ بیاورند. روستایی بی‌نوا با ترس و لرز در مقابل تخت حاکم ایستاد. به دستور حاکم، لباس گران‌بهایی بر او پوشاندند. حاکم گفت یک قاطر راهوار به همراه افسار و پالان خوب به او بدهید.
حاکم که از تخت پایین آمده بود و آرام قدم می‌زد، به مرد کشاورز گفت: می‌توانی بر سر کارت برگردی. ولی همین که دهقان بینوا خواست حرکت کند، حاکم کشیده‌ای محکم پس گردن او نواخت.
ادامه مطلب

صفحه‌ها