ساکن عراق بود. میگفت: شنیدم که تومان ایران به پایینترین سطح خود در برابر دلار سقوط کرده است. احساس شادی عجیبی کردم و به همسرم گفتم: این یک فرصت بینظیر است، میروم ارز تبدیل کنم تا در سفر آیندهمان به ایران سود ببریم!
به صرافی رسیدم، جایی که مملو از جمعیت بود. صرافیای را که میشناختم صدا زدم و گفتم: عجله کن برایم تبدیل کن، تومان ضربه فنی شد! اما او با لبخندی آرام پاسخ داد: بله، اما نوبتت را صبر کن!
قبیله عاد، در سرزمین احقاف در جنوب شبه جزیره عربستان در میان راه یمن و عمان زندگی میکردند، دارای آب و هوایی ملایم و برکات زیادی که از زمین کسب میکردند و باغهای میوه و کشتزارهای حاصلخیزی بودند، اینان از نظر اندام قدی بلند و بازوان و هیکل قوی و بسیار تنومند داشتند. ولی با این اوصاف جای سپاسگزاری از خدای یکتا، سراغ بتها میرفتند و آنها را میپرستیدند.
در میان صحابه رسول گرامی (صلی الله علیه وآله وسلم) صحابی بلند اختر و پاکیزه گوهری به نام «عثمان بن مظعون» بود که در اخلاص و اطاعت، فردی یگانه و عنصری نمونه، و در کار عبادت منحصر به فرد شمرده میشد. وی در مقام ریاضت چنان بود که بهره دنیایی و حقوق طبیعی و شرایط ادامه حیات مادی خود را از یاد میبرد و به دست فراموشی میسپرد و در این راه چندان پیش رفت که برای رهایی از فکر و شر وسواس، بر آن شد که خود را «خصی» سازد تا خاطرش را از اندیشه مسائل جنسی برهاند.
علت تالیف (الذریعه)، کار جرجی زیدان (در گذشته 1914 م) مورخ معروف بود. او بدون غرض یا با غرض در کتاب مشهور خود، تاریخ آداب اللغه العربیه که تاریخ ادبیات عرب است در 4 جلد، درباره شیعه سخنی بدین مضمون گفت: «شیعه طایفهای بود کوچک و آثار قابل اعتنائی نداشت و اکنون شیعهای در دنیا وجود ندارد».
این شد که آقا بزرگ و دو همردیف و دوست علمیش، سید حسن صدر (متوفای 1354 ه.) و شیخ محمدحسین کاشف الغطاء (متوفای 1373 ه.) همپیمان شدند تا هر یک در باب معرفی شیعه و فرهنگ غنی تشیع کاری را بر عهده گیرند و سخن این نویسنده جاهل را به دهن او باز پس بکوبند.
«یزید بن معاویه» بعد از پدرش فقط سه سال حکومت کرد و در هر سالی هم مرتکب فاجعهای بزرگ شد؛ سال اول، سید الشهداء (علیهالسلام) و یارانش را به شهادت رسانید، سال دوم، مردم مدینه را قتلعام نمود و جوی خون به راه انداخت و در سال آخر حکومتش هم خانهی خدا را به آتش کشید.
در برخی منابع نقل شده که روزی حضرت موسی (علیه السلام) در خلوت خویش از خدایش سؤال میکند: آیا کسی هست که با من وارد بهشت گردد؟ خطاب میرسد: آری! حضرت موسی با حیرت میپرسد: آن شخص کیست؟ خطاب میرسد: او مرد قصابی است در فلان محله. حضرت موسی میپرسد: میتوانم به دیدن او بروم؟ خطاب میرسد: مانعی ندارد!
فردای آن روز، حضرت موسی به محل مربوطه رفته و مرد قصاب را ملاقات میکند و میگوید: من مسافری گم کرده راه هستم، آیا میتوانم شبی را مهمان تو باشم؟ قصاب در جواب میگوید: مهمان حبیب خداست، کمی بنشین تا کارم را انجام دهم، آنگاه با هم به خانه میرویم.
در یکی از روزها، مجلس مباحثهای با حضور مأمون (خلیفهی عباسی) و علمای عصر تشکیل شده بود. مردی پریشانحال با لباسی کهنه وارد شد و در آخرین صف حضّار نشست. مسئلهای در مجلس مطرح گردید، آن مرد، جوابی بسیار عالی داد، به طوری که توجه عموم به وی جلب شد و تمام علمای مجلس، تحسینش کردند. خلیفه دستور داد او را بالای مجلس در صف علمای بزرگ نشاندند. مسئلهی دیگری طرح شد و همان مرد دوباره بهترین پاسخ را گفت. این بار به فرمان مأمون او را بالاتر از همهی حضار، نزدیک جایگاه خلیفه جای دادند. پس از ساعتی مجلس پایان یافت و علما تدریجاً بازگشتند. مرد ژندهپوش نیز از جای برخاست تا برود، خلیفه امر کرد بماند.