اصمعی(۱) از بزرگان ادب و شعر و تاریخ، آورده که پس از شرکت در نماز جمعه در بصره از مسجد جامع خارج شدم، مرد عربی را دیدم که سوار بر شتر است و کسوتی همچو لباس رزم بر تن دارد و نیزهای بر دست! وقتی چشمش به من افتاد، پرسید: از کجایی و از کدام قبیلهای؟
«آسیه» همسر فرعون از بانوان محترم بنیاسرائیل بود و به طور مخفی خدای حقیقی را میپرستید. فرعون نزد او آمد و ماجرای شهادت آرایشگر و فرزندانش را به او خبر داد.
آسیه: وای بر تو ای فرعون! چه چیز باعث شده که اینگونه بر خداوند متعال جرئت یابی و گستاخی کنی؟
فرعون: گویا تو نیز مانند آن آرایشگر دیوانه شدهای؟!
آسیه: دیوانه نشدهام؛ بلکه ایمان دارم به خداوند متعال، پروردگار خودم و پروردگار تو و پروردگار جهانیان.
فرعون در کاخش برای دخترانش آرایشگر مخصوصی داشت که همسر حزقیل (مؤمن آلفرعون) بود که ایمان خود را مخفی میداشت. روزی او در قصر فرعون مشغول آرایش کردن سر و صورت دختر فرعون بود، ناگهان شانه از دستش افتاد و او طبق عادت خود گفت: «بِسْمِ الله» (به نام خدا)، دختر فرعون گفت: آیا منظور از خدا، در این کلمه پدرم فرعون بود؟
آرایشگر: نه؛ بلکه منظورم پروردگار خودم، پروردگار تو و پروردگار پدرت بود.
حاج فرهاد میرزا، پسر عباس میرزا - ولیعهد فتحعلی شاه و عموی ناصرالدین شاه - از دانشمندان نامی اسلامی است. وی در سال ۱۳۰۰ هجری قمری صحن و رواق و گنبد و تزیینات حرم و صحن مقدس حضرت موسی بن جعفر علیهماالسلام را به هزینه خود تعمیر و تهیه نمود.
بعضی به او اشکال کردند که شما از جملهی علما و مؤلف کتب قمقام و جامجم و غیره میباشید؛ چرا یکصد هزار تومان (معادل یکصد هزار مثقال طلا) از اموال خود را در راه ساخت حرم، مصرف نمودید؟
در کوچههای خاکی و داغ در گوشهای از مدینه، چند مرد با صورتهای جذامی بر سر سفرهای ساده نشسته بودند. دستانشان نحیف، چهرههایشان تکیده و نگاهشان پر از اندوه بود، اما نه از درد بیماری؛ بلکه از زخمهایی که مردم با نگاههای آکنده از ترس و انزجار بر روحشان نشانده بودند.
کسی با آنها نمینشست، کسی به آنها لبخند نمیزد. انگار طرد شدن، سرنوشت ابدیشان بود. همان روز، در میان لقمههای نان خشک و غذاهای ساده، صدای پای کسی از دور شنیده شد.
آخر سال تحصیلی بود، بیشتر بچهها غایب بودند، یا اکثراً به شهرها و شهرستانهای خودشان رفته و یا گرفتار کارهای عید بودند؛ اما استاد بدون هیچ تأخیری سر کلاس آمد و شروع به درس دادن کرد.
بالاخره کلاس رو به پایان بود که یکی از شاگردان خیلی آرام گفت: «استاد آخر سال است؛ دیگر بس است!»
استاد هم دستی به سر خود کشید و عینکش را از روی چشمانش برداشت و همینطور که آن را روی میز میگذاشت، خودش هم برای اولینبار روی صندلی جا گرفت.
مدینه، شبانگاهی آرام را سپری میکرد. ستارگان در آسمان میدرخشیدند و کوچههای باریک شهر در سکوتی دلنشین فرو رفته بودند. مالک بن انس، دانشمند جوان، با گامهایی آرام به سوی خانهای میرفت که هر بار از آن عطر ایمان و معرفت به مشامش میرسید.
شاید چهل سال پیش، قبل از سنه ۲۰ میخواستیم به مشهد برویم. آن وقتها اتوبوس بود و سواری خیلی کم پیدا میشد، احیاناً سواریهای کرایه هم پیدا میشد. ما سواری کرایهای پیدا کردیم و میرفتیم مشهد. با ما یک نفر دیگری بود از این متجددها و فرنگیمآبهای خیلی دوآتشهای که تازه از اروپا آمده بود. (میدانید که قبل از سنه ۲۰ یک موج تجدد خاصی بود، یک تجدد خیلی خنک و سرد و فرنگیمآبی و غربزدگی به تمام معنا و بدبینی به هرچه که در شرق هست).
ساکن عراق بود. میگفت: شنیدم که تومان ایران به پایینترین سطح خود در برابر دلار سقوط کرده است. احساس شادی عجیبی کردم و به همسرم گفتم: این یک فرصت بینظیر است، میروم ارز تبدیل کنم تا در سفر آیندهمان به ایران سود ببریم!
به صرافی رسیدم، جایی که مملو از جمعیت بود. صرافیای را که میشناختم صدا زدم و گفتم: عجله کن برایم تبدیل کن، تومان ضربه فنی شد! اما او با لبخندی آرام پاسخ داد: بله، اما نوبتت را صبر کن!